خرسترگ
خرسترگ
"برداشتی آزاد از نسک « قلعه حیوانات ، جرج اورول »
کشت زاری بزرگ ، آباد و سرسبز در دل کوهستان با چشمه ساران زیبا ، رودهایی خروشان ، باغ هایی پربار و فرآورده هایی بی شمار که نشان از کوشایی
و خردمندی کشاورز توانمند بود ، رشک همگان را برمی انگیخت ، این کشت زار به " بهشت کوهستان " شناخته می شد.
ولی برخی از جانوران تن پرور و گریزان از کار و بویژه " خرخاکستری " از کار در کشتزار و بارکشی ناخشنود بودند ، برای رهایی خود دیگر جانوران را به
سرپیچی از تلاش و رسیدن به تن آسایی فرامی خواند .
شبی که کشاورز خسته از کار و کوشایی روزانه به خواب ژرف فرورفته بود " خرخاکستری " همه ستوران و پرندگان را بیدار و با یک سخنرانی آتشین آنان را
به شورش در برابر بهره کشی کشاورز دعوت می کرد آنهم کشاورزی که همه زندگی و نیروی جوانی اش را برای رفاه جانوران و آبادانی کشت زار گذاشته بود .
در این شب و پس از سخنرانی خرخاکستری و فریب همگانی ، نشست جانوران به شکل گیری " انجمن سری طویله " انجامید و خرخاکستری به رهبری
جانوران برگزیده شد و همگی تصمیم به نافرمانی و بیرون راندن کشاورز و خانواده اش گرفتند .
یک روزبامداد زمانی که در طویله باز شد همه جانوران به سوی کشاورز تاختند و او را به همراه خانواده اش از کشتزار بیرون رادند.
بدستور خرخاکستری جشنی برپا شد و" بهشت کوهستان " به " دژ جانوران " دگرگون شد و برای این دژ درفشی جانوری بنام « درفش جفتک نشان » که
در دو سوی آن دولنگ هلالی به نشان رفاه ، یک سم در پایین ، یک گوش دراز شمشیری در میان و یک نیم تاج پرندگان در بالا طراحی و برافراشته شد.
داتاها (قوانین) جانوری جایگزین داتاهای انسانی گردید و هرگونه پیوند جانوران با انسان ها گناه بزرگ و کار و کوشش ناپسند شمرده شد.
خرخاکستری که این شورش را رهبری کرده بود به پیشنهاد دوستش " اسب زرین نعل " به عنوان «خرسترگ = خراعظم » نامور گشت و اسب زرین نعل نیز
به جانشینی برگزیده شد.
در پی این شورش " انجمن سری طویله " به « حزب خران » دگرگونی یافت و همه جانوران در سراسر دژ از کار و کوشش آزاد بودند و هیچ جانوری به جانور
دیگری برتری نداشت ، خور و خواب ، تن آسایی و شعار تنها گزینه زیستی آنها بود .
کم کم کشت زار رها شده رو به ویرانی گذاشت ، رودها کم آب ، درختان خشک و اندوخته های انبار ته کشید .
خرسترگ در یک سخرانی ، حزب خران را به بازنگری در داتاها (قوانین) جانوری برای بهبود زندگی و گسترش شورش به سرزمین های دیگر فراخواند و گفت
ما باید با انسان ها ارتباط داشته باشیم تا هم نیازهایمان را فراهم کنیم و هم به جانوران گرفتار شده یاری برسانیم ، این درخواست با فریادهای اسبان ،
خران و سگها که یاران راستین خرسترگ بودند پذیرفته شد و اسب زرن نعل به نمایدگی دژجانوران به میان انسانها رفت و طی نشست هایی قرارداد "
بیست ساله " بسته شد که بسیاری از بندهای آن ازدید جانوران پنهان ماندو تنها خرسترگ و زرین نعل از درونمایه آن آگاه بودند، از اینرو انسان ها در برابر
تهیه و تحویل : کاه ، یونجه ، شبدر ، میوه ، گندم ، جو و پیشکش های زرین و سیمن به خرسترگ و یارانش از دژ جانوران : شیر ، پشم ، پر، تخم پرندگان و
گوشت ( بگونه پنهانی) دریافت می کردند ، همه بندهای این قرارداد ناهمسو با شعارها و داتاهای جانوری بود ، چراکه فرآوری شیر ، پشم ، پر و تخم مرغ نیازمند کار سخت و تواتنفرسا بود و شورش آنها برای رهایی از همین کارها رخ داده بود ، از اینرو گاوان ، گوسفندان ، بزها و پرندگان از این قراردا ناخشنود و
خشمگین بودند ولی با شعارهای فریبنده خرسترگ و فشار سگها همگی این دگرگونی را پذیرفتند.
خرسترگ با این قرارداد و داد و ستد روز به روزمرفه تر ، پروارتر می شد و جای خود و خانواده اش را از طویله به اتاق خواب کشاورز و اسبان را به اتاق پذیرانی
در طبقه نخست و سگهای نگهبان را به انبار و زیرزمین ساختمان منتقل کرد و به جانوران دیگر گفت من و یارانم برای شکوه ، سربلندی و آسایش شما این
جابجایی را انجام داده ام تا بتوانم شبانه روز به کارها رسیدگی کنم .
خرسترگ برای استواری پیوند میان اسبان و خران از خواهر اسب زرین نعل یعنی « گلگیس » خواستگاری و او را به همسری خویش درآورد.
در این میان سگها که از خوردن نان خشک و گیاهان به ستوه آمده بودند از خر سترگ درخواست گوشت گرم کردند و خر سترگ که به درندگی آنها نیاز داشت
، گفت پنهانی می توانید مرغ و یا بره گوسفندان را پاره کرده و بخورید.
اسب زرین نعل از اینکه خر سترگ تافته جدابافته از دیگر جانوران شده بود و از آنها بهره کشی فراوان می کرد و گوساله ها ، بره ها و جوجه ها را برای کشتار
و خوراک انسان ها به بهانه سفیر جانوری به بیرون از دژ می فرستاد و هرگز برگشتی در کار نبود خشمگین بود و از سویی هم جانوران طویله در پی کار و
فرآوری روزافزون بیمار و ناتوان شده بودند و بیم آن می رفت که شورش کنند ، با خرسترگ بتندی سخن می گفت و از او می خواست که فشارها را کم کند و
دست از اینهمه ستم بردارد ، برای همین خرسترگ در پی رهایی از زرین نعل بود پس او را برای گردش به کوهستان برد و از بالای صخره به پایین پرت کرد و
به دژ برگشت و گفت : زرین نعل دوست دیرین و باوفای من برای امنیت شما جانش را از دست داد .
مرگ ناگهانی اسب زرین نعل ،ناپدید شدن جانوران دژ ، فرستادگانی که هرگز برنمی گشتند و تیهدستی و بیماری به اعتراض گروهی جانوران طویله انجامید
که بدستور خرسترگ با یورش سگها سرکوب و خاموشی مرگبار دژجانوران را فراگرفت .
بدینسان خیزشی که برای رهای و رفاه پنداری پی ریزی شده بود به دژخیمی خر سترگ انجامید و دژجانوران به دژ خاموشی ، مرگ و نیستی دگرگون شد.
در روزگاری که خاموشی مرگبار همه جانوران دژ را فراگرفته بود خروسی بنام « خروس خنیاگر » تصمیم می گیرد به همه فریب و نیرنگ ها و پرسش های
بی پاسخ پایان دهد .
از اینرو از جانوران ستم دیده و درمانده می خواهد او را یاری کنند تا به بیرون دژ برود ، جانوران با آواز گروهی حواس سگهای نگهبان را پرت می کنند و
خروس خنیاگر در این هنگام از راه پنجره به بیرون می رود و رهسپار سرزمین های پیرامونی می شود ، او با شگفتی می بیند جانوران با انسان ها در
همزیستی بسر می برند و همه جا آباد و خرم است ، به مرغی که در سرزمین انسان ها با آرامش روی تخم هایش خوابیده ، نزدیک می شود ومی پرسد
آیا هیچ کاستی و یا دشواری در کار شما با انسان ها نیست ؟ و مرغ می گوید : ما باهم و برای هم می کوشیم ، خروس خنیاگر می پرسد : پس گوشتی
که خوراک انسان هاست از کجا می آید ؟ مرغ می گوید : از کشتار جوجه ها ، بزغاله ها ، گوساله ها و بره هایی که از دژجانوران آورده می شود همه نیاز
انسان ها را فراهم می کند .
خروس خنیاگر از شنیدن پاسخ های مرغ به یکباره فرومی ریزد و راه چاره را در یافتن کشاورز توانمد و مهربان جستجو می کند ، به او می گویند کشاورز
بیچاره در آوارگی دق کرد و مرد ولی خانواده اش در روستای دوردست زندگی می کنند ، پس خروس خنیاگر بیدرنگ بسوی آن روستا می رود و با دیدن پسر
کشاورز خود را در آغوش گرم او می اندازد و از آنچه که بر سر جانوران و کشتزار آمده برایش بازگو می کند و از خواست جانوران دژ برای رهایی از بیداد
خرسترگ و مزدورانش ، سخن به میان می آورد و از او می خواهد جانوران را در این راه یاری کند .
آن شب پسر کشاورز با خروس خنیاگر راه های خیزش و پیروزی بردولت خر سترگ را بررسی و زمان آن را روشن می کنند و بامداد فردا خروس خنیاگر
رهسپار دژجانوران می شود و شب هنگام به دژ می رسد و از گزندهایی که به آنان رسیده سخن می گوید ، جانوران پر از خشم و کینه می شوند و می
خواهند کار ستمگران را یکسره کنند ولی خروس خنیاگر با دوراندیشی آنان را آرام می کند و می گوید در آینده نزدیک و با آمادگی و زمان مناسب این کار را
خواهیم کرد .
خروس خنیاگر از جانوران بستوه آمده می خواهد ، خود را فرمانبردار خرسترگ نشان دهند ولی گاوها ، بزها و پرندگان پنهانی شاخ ها و نوک های خود را در
هنگام چرا تیز برنده سازند و گوسفندان نیز سرهایشان را به هم
بکوبند تا سرهایی سخت برای تاخت داشته باشند ، جانوران هر روز تمرین های سخت را بدور از چشم مزدوران خر سترگ انجام می دهند و از سوی خود را
دوست دار دولت خر سترگ نشان داده و آنان را آسوده خاطر می سازند .
خرسترگ به پیشنهاد سگهای نگهبان با فرستاده « سرکرده گرگ های خاکستری » دیدار و به گفتگو می نشیند ، فرستاده می گوید اگر شما گوشت گرم ما
را فراهم کنید ما نیز شما را در برابر دشمنان درون و برون مرزی پشتیبانی می کنیم و برای حسن نیت چند ماده گرگ را به ازدواج با سگ های نگهبان شما
درمی آوریم .
نماینده گرگ های خاکستری می گوید : شما خوب می دانید که از ازدواج یک گرگ خاکستری بزرگ و یک خر خاکستری بزرگ در روزگار کهن ، انسان هایی
پدید آمدند که از گرگ درنده تر و از خر پرزورترند ، امروز در شهرهای آنان تندیس ما نصب است و از این پس دستور می دهیم تندیس شما را که خرسترگ و
سرکرده خرهای جهان هستید نیز نصب کنند.
نماینده گرگ ها چند گاو پروار را پنهانی پیشکشی دریافت کرد و رفت و فردا زمانی که خروس خنیاگر سر از پنجره طویله بیرون آورد، دریافت که سگهای
نگهبان با چند ماده گرگ ازدواج کرده اند ، پس به میان جانوران دژ برگشت و آنان را از آسیب بزرگ آگاه ساخت و از کبوتر نامه بر خواست این رخداد را به
گوش پسر کشاورز برساند.
کم کم پاییز به روزهای پایانی خود نزدیک می شد و زمان آن رسیده بود که کار ستمگران را یکسره کنند ، از اینرو خروس خنیاگر شب جانوران را گردهم آورد و
گفت ، فردا پیش از دمیدن خورشید باید بیدرنگ و با علامت من بر سر دشمن بریزید .
فردای آنروز خروس خنیاگر به بالای پشت بام رفت و با پر زدن دستور تاخت را به گاوها و بزهای پیشتار صادر کرد ، به یکباره در طویله از جا کنده شد و زمین از
سم ستوران به لرزه درآمد و سگهای نگهبان و ماده گرگ ها سراسیمه از خواب بیدار شدند و پیش از انکه بتوانند کاری انجام دهند با شاخ های تیز دریده
شدند ، سگهایی که در پشت بام بودند به پایین پریدند و درگیری خونین آغاز شد ، در این هنگام گوسفندان راه های ورودی و خروجی را بستند تا خرها و
اسبها یکه تازی نکنند و پرندگان ازهرگوشه ای بر سر و روی آنها آوار شدند ، دیگر کاری از اسب ها و خرها ساخته نبود و خرسترگ چاره را در گریز از راه های
نهانی دید ولی نمیدانست که پسر کشاورز در بیرون دژ در کمین نشسته ، همین که خرسترگ به همراه خانواده اش به گریزگاه رسید با آتش تفنگ پسر
کشاورز کشته شد و همه خران و اسبان تسلیم پسر کشاورز شدند و دژجانوران فروریخت و خورشید زرین بردمید.
پسر کشاورز به پشت بام خانه پدری رفت و درفش « جفتک نشان » را به پایین کشید و جای آن درفش «خورشید نشان » را برافراشت ، او نگاهی به
کشتزار انداخت که دیگر چیزی از ان نمانده بود ، درختان خشکیده و فرو افتاده بودند ، چشمه ساران کور ، رودها خشک ، دیوارها و سقف ها فروریخته و از
آن بهشت کوهستان تنها سرزمین سوخته برجای مانده بود ، زمستان سرد نزدیک بود و باید کاری می کرد پس هرآنچه در توان داشت بکار گرفت و دوستان و
یارانش را فراخواند تا باهم و با کار و کوشایی و خرد گروهی بازسازی و آبادانی سرزمین پدری را آغاز و زمینه شکوفایی را در بهار آینده فراهم نماید و این
آغازی بود بر پایان همه پلیدی ها و پلشتی های ددان و درندگان.