دریایی پارس و کنش ایرانیان

 

بنام دادار داور

خلیج پارس

و بازتاب اینترنتی جعل یک نام باستانی

پیشگفتار :

در همه کشورها پاسداری از زبان ،فرهنگ و میراث پیشینیان وظیفه دولتمردان می باشد و مردم کمتر خود را درگیر تنشهای بین المللی و رسانه ای می کنند ولی در کشور ما این رویکرد وارونه است ، پاسداشت فرهنگ و ارزشهای میهنی به گرده مردم بوده و هر یورش و تاخت و تاز رسانه ای به کیان این سرزمین  را با هوشیاری و سر سختی باور نکردنی پاسخ می دهند ، نمونه بارز این کنشگری ، واکنش شگفت انگیز و خردمندانه مردم میهن پرست ایران به جعل نام دریای هماره پارس از سوی تازی های نژادپرست پلید می باشد ، تازی هایی که نه گذشته ستودنی دارند و نه در گستره جهانی سخنی برای گفتن ولی به یاری دلارهای نفتی و کینه شتری که دارند از نابخردی ، کژاندیشی و خودباختگی سران ایران بهره جسته و هر از چند گاهی دست به جعل نام دریای پارس می زنند و مایه رنجش و خشم توده های آگاه ایرانی می شوند ، مردم ما که از داشتن رسانه ملی واقعی بی بهره اند و از سوی فرمانروایان بیدادگر خویش کنار گذاشته شده انددر فضای مجازی به گستاخی تازی ها پاسخ می دهند و سردمداران ابر رسانه ها را به فرمانبری وادار می کنند و آنان  ناچار  به پذیرش پیمان های جهانی و بهره مندی از نام دریای پارس می شوند .

این شکوه اهورایی مردمی  است که به یاری هوش ،خرد و دانایی خویش هر ترفنداهریمنی را سرکوب و چیرگی خود را بر رسانه های مجازی به رخ می کشند ، در این جستار کوشیده ام تا واکنش های مردمی را به جعل نام دریای پارس و بازتابهای رسانه ای آن را ارزیابی نمایم ، امید که دریای هماره  پارس مایه همدلی و خیزش آریایی ها در برابر بد سگالی و پلشتی تازیها باشد . 

 

دریای پارس در رسانه های تازی و ایران

نام دریای پارس بی گمان یک اثر ماندگار و جاودانه است ولی تازیها به سه انگیزه دست به جعل آن می زنند : 1- دشمن تراشی برای پدید آوردن یگانگی در میان خود، 2- کینه دیرینه به نژاد آریایی و آیین شیعه، 3- ایران هراسی ، آنان به یاری رسانه های توانمند خود و با پرداخت رشوه های کلان به سازمان های جهانی در این راه پیروز و هم توانستند مخاطبان تازی را خوشنود وافکار عمومی آنها را با خویش همراه کنند و  هم بدلیل همسویی رسانه های  باختری ، تازی ها چیرگی خود را به رخ بکشند و بدون هیچگونه نگرانی از رویارویی رسانه های دولتی ایران  یکه تازی کنند ، چراکه نیک می دانندگردانندگان رسانه های ایران چون صدا و سیما و روزنامه ها نه تنها با آموزه ها و نمادهای نژادی و فرهنگی ایران سرسازگاری ندارند بلکه در بسیاری موارد شیوه ستیزه جویانه را با آنها در پیش می گیرند ، این رسانه ها تنها به باورها و ارزشهای دینی آنهم سیاسی شده می پردازند و مخاطبان خودی ( همسو ) را چنان بمب باران رسانه می کنند که زمان اندیشیدن به میهن ، سرزمین و پیشینه خود را  نداشته باشندو مخاطبان  غیرخودی (ناهمسو) که بخش نخبگان هازه (جامعه) ایران می باشند هیچ جایگاهی در رسانه های دولتی ندارند و گاهی به آنان به دیده دشمن نگریسته می شود ، از اینرو تازیان آسوده از اقدام این بخش از ایرانیان به گستاخی های خود ادامه می دهند و هیچ واهمه ای از دولت و رسانه های ایران ندارند و به آسانی و آشکاری خواست شوم خویش را در جعل نام دریای پارس بیان و عملی می کنند و صدا و سیمای نشاید ایرانی به کودک بازیگوشی می ماند که سرگرم بازی کودکانه خویش است و برایش ارزشی ندارد که در پیرامون چه می گذرد و چنین رویکردی همانندی بسیاری به رفتار شاه حسین صفوی به هنگام یورش اشرف افغان دارد ، زمانی که دشمن نزدیک و نزدیکتر می شد او در خانگاه سرگرم نیایش کودکانه بود و به اندازه ای درنگ کرد  که تیزی شمشیر زیر گلویش را نوازش نمود و رویای کودکانه اش درهم ریخت و یک کشور و سرنوشتش را به تاراجگران سپرد ، اینک گردانندگان سازمان صدا و سیما نمونه بارز این رفتارند، از اینروست که نخبگان و فرهیختگان میهن پرست ایرانی نا امید از رسانه های ناهمسوی ملی به رسانه های جایگزین و شهروندی در اینترنت (اندرکرت) روی آورده اند و خشم و خیزش خود را آشکار و در برابر هرگونه ایران ستیزی و اقدام تازی ها در جعل نام دریای پارس بی درنگ پاسخ می دهند.

 

دریای پارس و رسانه های شهروندی

 به گواه تاریخ و نویسندگان تاریخ از هرودوت گرفته تا بلخی ، استخری و یاقوت حموی از سپیده دمان تاریخ که آریای ها از زادگاه خود در آریاویچ سیبری به سوی جنوب گسیل وایران بزرگ را پدید آوردند گستره آبی جنوب  فلات ایران بنام دریایی پارس نامیده و شناخته شد و سند های برجای مانده از سارگون فرمانروای آشور و نوشته های یونانی ،رومی و اسلام بر این نام تاکید  دارند ، ولی از زمان فروپاشی دولت عثمانی و پیدایش کشورهای ریز و درشت تازی نژادو تلاش انگلستان برای رخنه در میان آنان موجب شد تا تازیها که همواره نسبت به ایرانیان و آیین علوی کینه دیرینه داشتند ، دشمنی خود را آشکار نمایند ،  از اینرو نخستین بار جمال عبدالناصر رییس جمهور مصر برای پیشوایی خود بر جهان تازی و جبران شکست شرم آور تازی ها از ارتش اسراییل نام دریای پارس را بصورت جعلی بکار برد   تا از این دشمنی شیوه تازه ای را برای پیوند میان تازی ها  پدید آورد  ، در آن روزگار بدلیل نبود رسانه های تاثیرگذار و توانمند توجه چندانی به گستاخی او نشد ولی امروزه به دلیل گستردگی رسانه ها و توانایی مالی کشورهای نوپای تازی ، بازتابهای فراوانی داشته و به خاطر تازیگرایی ، همنوایی و  سرسپردگی برخی از  سران کشور ما ، خشم و بی زاری فرهیختگان را بر انگیخت و کوشش های نخستین را برای واداشتن دولتمردان در پاسخگویی به گستاخی دنباله دار تازیهادر مجامع بین المللی و رویکردهای صدا و سیما بی نتیجه گذاشت ، از اینرو اندیشمندان ایرانی را واداشت تا خود در فضای مجازی و به یاری رسانه های شهروندی ( تارنما، رایانامه و پایگاه ها) امیدهای دژخیمان تازی را که  در اندیشه چیرگی بر ایران و ایرانی و به تباهی کشیدن جهان هستند  خاکستر کند ، نخستین باری که جهان پاسخ کوبنده ایرانیان فرهیخته را به اقدام بنیاد نشنال ژئوگرافی دریافت که با انبوه رایانامه و تارنماروبروو فضای مجازی را به شگفتی واداشت و بنیاد یاد شده به خواست مردم ایران گردن نهاد و دلارهای نفتی تازیها کاری از پیش نبرد ، این در حالی است که رسانه های دولتی و بویژه صدا و سیما منفعل و بسیار دیرهنگام دست بکار شد و هنوز هم به اقدام بی شرمانه تازیها ،این رسانه ناکارآمد و کژرو پاسخ درخور نمی دهد و بگونه ای برادری را از آنها گدایی می نماید تا چندگاهی بگذرد و مردم موضوع را فراموش کنند که تازیها چه بر سرشان آورده اند.

امروزه در هر رخداد فرهنگی ، ورزشی ، سیاسی، اقتصادی و ... دشمنان ددمنشانه بر نام دروغین این گستره آبی پافشاری می کنند ،پول هزینه می کنند و از ستیزه جویی باکی ندارند چرا که دولت ایران هیچ گام موثری برنمی دارد و ظاهرا"  تنها  نگرانی و دغدغه  حاکمیت رویدادهای  فلسطین است و بس  ، چنین است که تازیها

 

بی درنگ در بازی های آسیایی گوانگ ژو به یاری پرداخت های کلان درفش ایران را وارونه آویزان می کنند ،  امسال در مسابقه رسمی میان سپاهان والعین امارات در پولادشهر اصفهان شعار خلیج همیشه پارس را پایین می کشند با آنکه برابر سندهای رسمی بین المللی این دریا پارس است و پارس خواهد ماند ولی در درون سرزمین خودمان و پلیس ایرانی بدستور داور اردنی این بی شرمی را مرتکب می شودو این نشان از بی تفاوتی رسانه به ظاهر ملی و کاملا"ضد ایرانی دارد و این نگرش را بارها به اثبات رسانده است ، این رسانه به تقسیم مخاطبان به خودی و غیرخودی و به حاشیه راندن غیرخودی هاو بمب باران رسانه ای افکار عمومی خودیها با نمادهای دینی و بی تفاوت کردن آنها به نمادهای ملی و یک بعدی سازی خودی ها کاری کرده است که بیشتر مخاطبان صدا و سیما واکنشی به پایمال شدن حقوق ملی و نژادی خویش نشان ندهند و بی تفاوت از کنار گستاخی بیگانگان بگذرند و تنها به آموزه های دینی راغب بوده و در صورت زیر سئوال رفتن و یا هتک حرمت نمادهای به ظاهر دینی ولی با انگیزه سیاسی چنان برافروخته شوند و هدایت گردند که خواست دستگاه پرورنده پیام را برآورده نمایند ، ولی بخش غیر خودی یا بهتر بگویم گروه فرهیخته ، روشن نگر و کارآمد هازه (جامعه) ایرانی با تکیه بر دانش ، هوش و باورهای ژرف دینی و ملی و با بهره گیری از رسانه های جایگزین یا شهروندی (تارنما و رایانامه) هرگونه ترفندی بیگانگان  را پیش از فراگیر شدن رصد و ابر رسانه ها و بنگاه های سخن پراکنی را وادار به پذیرش خواست آرمانی خود می کنند درآذر ماه امسال به دستور فرمانده نیروی دریایی آمریکا از نام جعلی استفاده شد که در آغاز با پاسخ کوبنده ارتش میهن و آنگاه با گسیل انبوه پیام کاربران اینترنتی محکوم و خاموش گردید ، گرچه این پایان ماجرا نیست و بدلیل گستردگی رسانه ها و رخنه دولت های تازی در بنگاه های گزارشگری  بازهم گواه اینگونه رفتارها خواهیم بود ولی همگامی ایرانیان میهن پرست و هوشیاری کاربران اینترنتی می تواند تازی های سرکش و سرمست از فزونی سرمایه را رسوا و اندیشه های اهریمنی و جهان ستیزی آنان را به مردم جهان بشناساند و افکار عمومی سراسر گیتی را با خود همراه کند ، ما با شناخت درست مخاطبان و بازخوانی کارنامه سیاه هزار ساله تازیان در کشتار ، ویرانگری، واپسگرایی، دانش سوزی ، ترور، دژخیمی، و بدکارگی، می توانیم یک خیزش جهانی در برابر آنان داشته باشیم. چه کسیست که نداند تازیها در پی نابودی بشریت هستند؟؟!  آری این را به نیکی ردیافته اند پس جهانیان باید بدانند

 

که این همه کودک یتیم ، سرهای بریده ، شهرها و روستاهای ویران شده ، ترورها ، خشونت ها  ،  برده داری نوین ( تجارت سیاه زنان و دختران برای شهوترانی)  ، جنگها و بیداد و ستم های بیشمار در سراسر گیتی رهاورد شوم تازیهای نژادپرست پلید است ، آری  در هر آزاری ، آسیبی، گزندی و آشوبی در گستره هستی پای تازیان در میان است و این نگرش اگر در رسانه های جهان پخش و ملتهای به خواب رفته را بیدار و شومی اندیشه تازیهای پلشت آشکار گرد ، آتشفشان خیزش ملتهای بیزار از ستم تازیان به خروش خواهد آمد و طومار آنها را در هم خواهد پیچید و آرزوهای اهریمنی این نژاد بدنهاد فرو خواهد ریخت و دیگر زهره آنرا نخواهند داشت که به هیچ سرزمینی ، ملتی ، نژادی و آیین دیگری بتازند و در پی درنده خویی خود باشند .

دور نیست روزی که برتری رسانه های شهروندی و تاثیر ژرف اندیشه های بالنده و پویا بر قدرت هایی که به سیم و زر خویش تکیه کرده اند و نمیدانند که در آینده قدرت در دست رسانه های مردمی ، شهروندی و جایگزین خواهد بود و چیرگی رسانه های آنان پایان خواهد یافت، تازیها این آفت های دین و دانش بدانند که » اگر دانش در ثریا باشد مردانی از پارس آنرا بدست خواهند آورد«  و باز بشنوند سخن شیرخدا را که گفت »تازیها را با فخر و مباهات چه مناسبت که میان مارهای گزنده می خوابیدند ، آبهای آلوده می نوشیدند ، دختران خود را زنده به گور می کردند و برای یک شتر خون برادر می ریختند « و زیباتر اینکه پیامبر گرامی می گوید :»من از تازیم ولی تازی از من نیست« براستی که آب های نیلگون دریای پارس شایسته و سزاوار ابرمردان آریایی است و بس و تازی های پلشت و بدنام جایی در آن ندارند و سرانجام به باور آسمانی  و فر اهورایی  برتری آریایی ها در گستره گیتی   محقق خواهد شد .

منابع :

کانون پژوهش های دریای پارس به نشانی     www.persiangulfstudies.com

 پایگاه دانشجویان به نشانی  ww.daneshju.ir         

کتاب خلیج پارس نامی به قدمت تاریخ و میراث فرهنگی ،محمد عجم ،نشر نوپا،1383  

 

ایرانگرایی تنها راه رهایی

ایرانگرایی یعنی بازگشت آگاهانه به اندیشه ایرانی

- اندیشه ایرانی ، اندیشه ای است که اشو زرتشت سپیتمان و کوروش بزرگ هخامنشی و فردوسی بزرگ پایه گذار آن بودند

- اندیشه ای که ابرمردانی چون: رستم فرخزاد ، پیروز نهاوندی ، بابک خرمدین ، بهزادان خراسانی ، مازیار کارنپور ، رادمان پورماهک، مرداویج زیاری و بسیاری دیگر برای بازیابی و شکوفایی آن جانفشانی و پایمردی کردند

- اندیشه ایرانی یعنی آشتی گرایی ، شاد زیستی ، مهرورزی ، دانش پروری ، همزیستی ، خردگرایی و دوری از نژادپرستی و نژادستیزی ، کنار نهادن چرندگرایی

- ایرانگرایی یعنی باورمند به یک کشور نیرومند و یکپارچه ،زبان فراگیر پارسی ،فرهنگ والای آریایی ، آریاداتیک ( قانون روزآمد و پیشرو آریایی) ، هازه ( جامعه) برخوردار همراه با دولتی فراگیر ، فرادینی و مردم‌سالار.

پاینده ایران بزرگ

سروده : هرزگان، در نکوهش قرارداد 25 ساله با چین

هرزگانی که با هرزگی بار آمدند 

 

با دروغ و دغل بر سر کار آمدند

 

هراسی ندارند از ننگ و وادادگی ها 

 

ز کشتار و ویرانی و بسی درندگی ها

 

بهر نوکری کاسپیان را هدیه کردند 

 

روس و چینی را بر ما چیره کردند

 

برخیزیم و فرآریایی را بدست آوریم 

 

دیو و دشمن نابکار را پایبست آوریم

خرسترگ

خرسترگ

"برداشتی آزاد از نسک « قلعه حیوانات ، جرج اورول »

کشت زاری بزرگ ، آباد و سرسبز در دل کوهستان با چشمه ساران زیبا ، رودهایی خروشان ، باغ هایی پربار و  فرآورده هایی بی شمار که نشان از کوشایی

و خردمندی کشاورز توانمند بود ، رشک همگان را برمی انگیخت ، این کشت زار به " بهشت کوهستان " شناخته می شد.

ولی برخی از جانوران تن پرور و گریزان از کار  و بویژه " خرخاکستری " از کار در کشتزار و بارکشی ناخشنود بودند ، برای  رهایی خود دیگر جانوران را به

سرپیچی از تلاش  و رسیدن به تن آسایی فرامی خواند .

 شبی که کشاورز خسته از کار و کوشایی روزانه به خواب ژرف فرورفته بود " خرخاکستری " همه ستوران و پرندگان را بیدار و با یک سخنرانی آتشین آنان را 

به شورش در برابر بهره کشی کشاورز دعوت می کرد آنهم کشاورزی که همه زندگی و نیروی جوانی اش را برای رفاه جانوران و آبادانی کشت زار گذاشته بود .

در این شب و پس از سخنرانی خرخاکستری و فریب همگانی ، نشست جانوران به شکل گیری " انجمن سری طویله " انجامید و خرخاکستری به رهبری

جانوران برگزیده شد و همگی تصمیم به نافرمانی و بیرون راندن کشاورز و خانواده اش گرفتند .

یک روزبامداد زمانی که در طویله باز شد همه جانوران به سوی کشاورز تاختند و او را به همراه خانواده اش از کشتزار بیرون رادند.

بدستور خرخاکستری  جشنی برپا شد و" بهشت کوهستان " به " دژ جانوران "  دگرگون شد و برای این دژ درفشی جانوری بنام « درفش جفتک نشان » که

در دو سوی آن دولنگ هلالی به نشان رفاه ، یک سم در پایین ، یک گوش دراز شمشیری در میان و یک نیم تاج پرندگان در بالا  طراحی و برافراشته شد.

داتاها (قوانین) جانوری جایگزین داتاهای انسانی  گردید و هرگونه پیوند جانوران با انسان ها گناه بزرگ و کار و کوشش ناپسند شمرده شد.

خرخاکستری که این شورش را رهبری کرده بود به پیشنهاد دوستش " اسب زرین نعل " به عنوان «خرسترگ = خراعظم » نامور گشت و اسب زرین نعل نیز

به جانشینی برگزیده شد.

در پی این شورش " انجمن سری طویله " به « حزب خران » دگرگونی یافت  و همه جانوران در سراسر دژ از کار و کوشش آزاد بودند و هیچ جانوری به جانور

دیگری برتری نداشت ، خور و خواب ، تن آسایی  و شعار تنها گزینه زیستی آنها بود .

کم کم کشت زار رها شده رو به ویرانی گذاشت ، رودها کم آب ، درختان خشک  و اندوخته های انبار ته کشید .

خرسترگ در یک سخرانی ، حزب خران  را به بازنگری در داتاها (قوانین) جانوری برای بهبود زندگی و گسترش شورش به سرزمین های دیگر فراخواند و گفت

ما باید با انسان ها ارتباط داشته باشیم تا هم نیازهایمان را فراهم کنیم و هم  به جانوران گرفتار شده یاری برسانیم ، این درخواست با فریادهای اسبان ،

خران و سگها که یاران راستین خرسترگ بودند پذیرفته شد و اسب زرن نعل به نمایدگی دژجانوران به میان انسانها رفت و طی نشست هایی قرارداد "

بیست ساله " بسته شد که بسیاری از بندهای آن  ازدید جانوران پنهان ماندو تنها خرسترگ و زرین نعل از درونمایه آن آگاه بودند، از اینرو انسان ها در برابر

تهیه و تحویل : کاه ، یونجه ، شبدر ، میوه ، گندم ، جو و پیشکش های زرین و سیمن به خرسترگ و یارانش  از دژ جانوران : شیر ، پشم ، پر، تخم پرندگان و

گوشت ( بگونه پنهانی) دریافت می کردند ، همه بندهای این قرارداد ناهمسو با شعارها و داتاهای جانوری بود  ، چراکه فرآوری شیر ، پشم ، پر و تخم مرغ نیازمند کار سخت و تواتنفرسا بود  و شورش آنها برای رهایی از همین کارها  رخ داده بود ، از اینرو گاوان ، گوسفندان ، بزها و پرندگان از این قراردا ناخشنود و

خشمگین بودند ولی با شعارهای فریبنده خرسترگ و فشار سگها  همگی این دگرگونی  را پذیرفتند.

خرسترگ با این قرارداد و داد و ستد روز به روزمرفه تر ، پروارتر می شد و جای خود و خانواده اش را از طویله به اتاق خواب کشاورز و اسبان را به اتاق پذیرانی

در طبقه نخست  و سگهای نگهبان را به انبار و زیرزمین ساختمان  منتقل کرد و به جانوران دیگر گفت من و یارانم برای شکوه ، سربلندی و آسایش  شما این

جابجایی را انجام داده ام تا بتوانم شبانه روز به کارها رسیدگی کنم .

خرسترگ برای استواری پیوند میان اسبان و خران  از خواهر اسب زرین نعل یعنی « گلگیس » خواستگاری و او را به همسری خویش درآورد.

در این میان سگها که از خوردن نان خشک و گیاهان به ستوه آمده بودند از خر سترگ درخواست گوشت گرم کردند و خر سترگ که به درندگی آنها نیاز داشت

 ، گفت پنهانی می توانید مرغ و یا بره گوسفندان را پاره کرده و بخورید.

اسب زرین نعل از اینکه خر سترگ تافته جدابافته از دیگر جانوران شده بود و از آنها بهره کشی فراوان می کرد و گوساله ها ، بره ها و جوجه ها را برای کشتار

و خوراک انسان ها به بهانه سفیر جانوری به بیرون از دژ می فرستاد و هرگز برگشتی در کار نبود  خشمگین بود و از سویی هم جانوران طویله در پی کار و

فرآوری روزافزون بیمار و ناتوان شده بودند و بیم آن می رفت که شورش کنند ، با خرسترگ بتندی سخن می گفت و از او می خواست که فشارها را کم کند و

دست از اینهمه ستم بردارد ، برای همین خرسترگ در پی رهایی از زرین نعل بود پس او را برای گردش به کوهستان برد  و از بالای صخره به پایین پرت کرد و

به دژ برگشت و گفت : زرین نعل دوست دیرین و باوفای من برای امنیت شما جانش را از دست داد .

مرگ ناگهانی اسب زرین نعل ،ناپدید شدن جانوران دژ ، فرستادگانی که هرگز برنمی گشتند و تیهدستی و بیماری به اعتراض گروهی جانوران طویله انجامید

  که بدستور خرسترگ  با یورش سگها سرکوب و خاموشی مرگبار دژجانوران را فراگرفت .

بدینسان خیزشی که برای رهای و رفاه پنداری پی ریزی شده بود به دژخیمی خر سترگ انجامید و دژجانوران به دژ خاموشی ، مرگ و نیستی دگرگون شد.

در روزگاری که خاموشی مرگبار همه جانوران دژ را فراگرفته بود خروسی بنام « خروس خنیاگر » تصمیم می گیرد به همه فریب و نیرنگ ها و پرسش های

بی پاسخ پایان دهد .

از اینرو از جانوران ستم دیده و درمانده می خواهد او را یاری کنند تا به بیرون دژ برود ، جانوران با آواز گروهی  حواس سگهای نگهبان را پرت می کنند  و

خروس خنیاگر در این هنگام از راه پنجره به بیرون می رود و رهسپار سرزمین های پیرامونی می شود ، او با شگفتی می بیند جانوران با انسان ها در

همزیستی بسر می برند  و همه جا آباد و خرم است ، به مرغی که در سرزمین انسان ها با آرامش روی تخم هایش خوابیده ، نزدیک می شود ومی پرسد

آیا هیچ کاستی و یا دشواری در کار شما با انسان ها نیست ؟ و مرغ می گوید : ما باهم و برای هم می کوشیم ، خروس خنیاگر می پرسد : پس گوشتی

که خوراک انسان هاست  از کجا می آید ؟ مرغ می گوید : از کشتار جوجه ها ، بزغاله ها ، گوساله ها و بره هایی که از دژجانوران آورده می شود همه نیاز

انسان ها را فراهم می کند .

خروس خنیاگر از شنیدن پاسخ های مرغ به یکباره فرومی ریزد و راه چاره را در یافتن کشاورز توانمد و مهربان جستجو می کند ، به او می گویند کشاورز

بیچاره در آوارگی دق کرد و مرد ولی خانواده اش در روستای دوردست زندگی می کنند ، پس خروس خنیاگر بیدرنگ بسوی آن روستا می رود و با  دیدن پسر

کشاورز خود را در آغوش گرم او می اندازد و از آنچه که بر سر جانوران و کشتزار آمده برایش بازگو می کند و از خواست جانوران دژ برای رهایی از بیداد

خرسترگ و مزدورانش ، سخن به میان می آورد و از او می خواهد جانوران را در این راه یاری کند .

آن شب پسر کشاورز با خروس خنیاگر راه های خیزش و پیروزی بردولت خر سترگ را بررسی و زمان آن را روشن می کنند و بامداد فردا خروس خنیاگر

رهسپار دژجانوران می شود و شب هنگام به دژ می رسد و از گزندهایی که به آنان رسیده سخن می گوید ، جانوران پر از خشم و کینه می شوند و می

خواهند کار ستمگران را یکسره کنند ولی خروس خنیاگر با دوراندیشی آنان را آرام می کند و می گوید در آینده نزدیک و با آمادگی و زمان مناسب این کار را

خواهیم کرد .

خروس خنیاگر از جانوران بستوه آمده می خواهد ، خود را فرمانبردار خرسترگ نشان دهند ولی گاوها ، بزها و پرندگان  پنهانی شاخ ها و نوک های خود را در

هنگام چرا تیز برنده سازند و گوسفندان نیز سرهایشان را به هم  

بکوبند تا سرهایی سخت برای تاخت داشته باشند ، جانوران هر روز تمرین های سخت را بدور از چشم مزدوران خر سترگ  انجام می دهند و از سوی خود را

دوست دار دولت خر سترگ نشان داده و آنان را آسوده خاطر می سازند .

خرسترگ به پیشنهاد سگهای نگهبان با فرستاده « سرکرده گرگ های خاکستری » دیدار و به گفتگو می نشیند ، فرستاده می گوید اگر شما گوشت گرم ما

را فراهم کنید ما نیز شما را در برابر دشمنان درون و برون مرزی پشتیبانی می کنیم  و برای حسن نیت چند ماده گرگ را به ازدواج با سگ های نگهبان شما

درمی آوریم .

نماینده گرگ های خاکستری می گوید : شما خوب می دانید که از ازدواج یک گرگ خاکستری بزرگ و یک خر خاکستری بزرگ در روزگار کهن ، انسان هایی

پدید آمدند که از گرگ درنده تر و از خر پرزورترند  ، امروز در شهرهای آنان تندیس ما نصب است و از این پس دستور می دهیم تندیس شما را که خرسترگ و

سرکرده خرهای جهان هستید نیز نصب کنند.

نماینده گرگ ها چند گاو پروار را پنهانی پیشکشی دریافت کرد و رفت و فردا زمانی که خروس خنیاگر سر از پنجره طویله بیرون آورد، دریافت که سگهای

نگهبان با چند ماده گرگ ازدواج کرده اند ، پس به میان جانوران دژ برگشت و آنان را از آسیب بزرگ آگاه ساخت و از کبوتر نامه بر  خواست این رخداد را به

گوش پسر کشاورز برساند.

کم کم پاییز به روزهای پایانی خود نزدیک می شد و زمان آن رسیده بود که کار ستمگران را یکسره کنند ، از اینرو خروس خنیاگر شب جانوران را گردهم آورد و

گفت ، فردا پیش از دمیدن خورشید باید بیدرنگ  و با علامت من بر سر دشمن بریزید .

فردای آنروز خروس خنیاگر به بالای پشت بام رفت و با پر زدن دستور تاخت را به گاوها و بزهای پیشتار صادر کرد ، به یکباره در طویله از جا کنده شد و زمین از

سم ستوران به لرزه درآمد و سگهای نگهبان و ماده گرگ ها سراسیمه از خواب بیدار شدند و پیش از انکه بتوانند کاری انجام دهند با شاخ های تیز دریده

شدند ، سگهایی که در پشت بام بودند به پایین پریدند و درگیری خونین آغاز شد ، در این هنگام گوسفندان راه های ورودی و خروجی را بستند تا خرها و

اسبها یکه تازی نکنند و پرندگان ازهرگوشه ای بر سر و روی آنها آوار شدند ، دیگر کاری از اسب ها و خرها ساخته نبود و خرسترگ چاره را در گریز از راه های

 نهانی دید ولی نمیدانست که پسر کشاورز در بیرون دژ در کمین نشسته ، همین که خرسترگ به همراه خانواده اش به گریزگاه رسید با آتش تفنگ پسر

کشاورز کشته شد و همه خران و اسبان تسلیم پسر کشاورز شدند و دژجانوران فروریخت و خورشید زرین بردمید.

پسر کشاورز به پشت بام خانه پدری رفت و درفش « جفتک نشان » را به پایین کشید  و جای آن درفش «خورشید نشان » را برافراشت ، او نگاهی به

کشتزار انداخت که دیگر چیزی از ان نمانده بود ، درختان خشکیده و فرو افتاده بودند ، چشمه ساران کور ، رودها خشک  ، دیوارها و سقف ها فروریخته  و از

آن بهشت کوهستان تنها سرزمین سوخته برجای مانده بود ، زمستان سرد نزدیک بود و باید کاری می کرد پس هرآنچه در توان داشت بکار گرفت و دوستان و

یارانش را فراخواند تا باهم و با کار و کوشایی و خرد گروهی بازسازی و آبادانی سرزمین پدری را آغاز و زمینه شکوفایی را در بهار آینده فراهم نماید و این

آغازی بود بر پایان همه پلیدی ها و پلشتی های ددان و درندگان.

 

سروده " درد میهن "

یاد با یاد مردان بزرگ

رزم آوران و فرهیختگان سترگ

هم آنانکه کار و کوشایی پیشه کردند

دانش وهنر را در جهان برجسته کردند

کهرمانان و پهلوانان نکونام

امید آفرینان فردایی آرام

همه پاکان و نیکان آریایی

پایندگان نستوه درفش کاویانی

کسانی که داد و دهش بنیاد کردند

ایران زمین را خرم و آباد کردند

به پارسی سخن را شیوا نمودند

جشن و شادمانی برپا نمودند

روزگاری چنین درخشان و فروزنده بود

نه کم ، نه کاستی ، همه چیز فزاینده بود

به شومی بخت ایرانیان واژگون شد

تاج و تخت پرفر کیان سرنگون شد

تازیان پرخشم و کین چیره گشتند 

بسی سوختند و بردند و کشتند

همه هستی دین و دولت بربادرفت

زبان و فرهنگ والا از یاد رفت

اندیشه ها کم فروغ و آلوده گشت

امیدهای رهایی بی هوده گشت

شگفتا که امید به بیگانگان بسته ایم

روزی خویش از تبهکاران جسته ایم

 

واژگان پارسی ناب و نوساخت


واژه نامه پارسی : برپایه پژوهش در اوستا ، پارسی کهن و پهلوی  ، واژه ها  گردآوری و برخی نیز نوساخت می باشد.
آ ا
آبزن :  وان –آوند آب              اوگ : اوج                                    اوباریدن : بلعیدن
آرنگ : شعار                        اپرگر : بالا برنده                             آبگینک : بلور
آسن : غریزه                       اپی گمان : مطمئن                             ایوار : یقین
آهار : جلاء                         ایدر : اینجا                                    ایکانگ : با وفا
آیفت : حاجت مراد                اپیمن : مسلمان                                اچارگ : مجبور
اپستام : اعتماد                     اپیرام : اسلام                                 اباسیدن،نمیده:متوجه شدن
اپیژک : خالص                    آبگون :  براق                                 آهوگ ، آک : عیب
ارتاک : سریع                     اوام : مرحله                                    اپرتات:رجحان ، برتری
ارتاک رو : سریع السیر         اشتاد ، رشن : عدل و عدال                   آگاشتن : ثبت
افدمین :  آخرین                  اشتود : سلامت و عافیت                       ایرمان،سپردگانی :امانت
اوزداهیک: خارجی               ازانش ، داشتاری : مالکیت                   ارمندیدن : ایمن کردن
ایستش : توقف- سکون          آگوش : آغوش                                  اپاریک : بقیه                   
اندرین : داخلی                     ارزیز : قلع                                      استوانیدن: تامین
اندرش : ورود                     اوگار : جزر                                      اورaver  ، آمیغ : حقیقی
اندرسپاری : وارد                 اوزیدن : خارج شدن                           اورگر : رئالیسم
اندرسپارش : واردات             اوزنیگ : خروج                                اوریک : رئالیست
ارزگر : صراف                   ازدنیدن : اطلاع دادن                            آگاشت گتگ : ثبت اسناد
ارزگری : صرافی                 ازدنامه : اطلاعیه                                انیشگ : جاسوس
ابرپادیاوند :قدرت                 ایاریدن : جرات کردن                            آبریک : اقتصاد
ارتیک : جهاد                     آژخ ، دژپیه : غده                                بریزه ، ملهم : مرهم
ازبا ، نیایش : دعا                آموک : تعلیم                                     بادسار : مغرور
آپچک : مطلق                     آگیش : تعلیق                                     بایاوند : ملزم
آپار : عیار                         آسه : محور                                      بهیزگ ، وهیزگ : کبیسه
اوارک : شعبه                     اهست : مجاز                                    برگ های وام:اوراق قرضه
انگم ، ژد ، زتوک : صمغ         ***ب ***                                        باژنام : لقب
اژ ozh : انرژی                 بالست : صعود                                    بی سهش : بی حس
آگسار : متمسک                  بالستن : صعود کردن                            بی روگ : بی حرکت
آگش : متوسل                      برهنیده : مقدر                                   بهرگ ، فرداد : امتیاز
استیکان : محارم                  برهنش : تقدیر                                   بیدخش : سروزیر
ارسن ، آیشگاه : محفل            بناک : اصیل                                     بریزن : اجاق ، کوره
ایراخت : محکوم                   بندار : اصل                                      بیستگان ، گیره : جیره
افدستا : احسنت                     بیرتا : برج                                       بیساری،باستاری: فلانی
آژیانه : مرخم                       برزارش : خیرات                                بایاها : واجبات
آژند : ملات                         بوبرد : بلبل                                        بیشکاری: اضافه کاری
ازدا : نابغه                          بزرک : کتان                                      بایستگان : مقتضیات
آهیخته : انتزاعی                   بی رواگ : کساد                                  بستاک:منجمد
آوات : هجا                         بریستار ی : کفالت                              برسم ، درن : فطیر
اتسه ، شنوسک : عطسه         برگستوان : جلیقه                               بودش ، استش : وجود
انبر : عنبر                        بخسیده : مذاب                                   برهیختن : استخراج
اون ، اوناک : غایب              برهو : صابون                                    بیدشتانی : یائسگی
بونک : اردو                    پاتیابی : وضو ،طهارت                          * پیچویار : کمک فنر
بونش : تفاوت                   پستا : نوبت                                        پدست:قول،تعهد
بوناندن : تفاوت گذاشتن       پزدینیدن : تعقیب                                  پدیستاگ:معاهده،عهد
برآویز : حمایل                 پروز : نسب                                         پادیاب : تطهیر
برناک ، یرنا : حنا             پرناس : غافل                                        پتیت : توبه
***پ***                       پذیراک : استقبال                                     پیش پارگ : پیش غذا
پایندان : ضامن                پساخت ، هام : اتمام                                 پهست ، آغل : طویله
پرگوار : محیط                 پژهان : اشتها                                         پدیشخوار : بشقاب
*پادیاوند : قدرت              پتکارش ، فراژکش : اعتراض                       پسازش : تدارک
پتخوی : آذوقه                پتمانش : اعتدال ، رگلاژ                             پرنیخ ، خرسنگ : صخره
پروستن : محاصره کردن     پلمه : لوح                                             پشک ،پانسه ، ویزگ : قرعه
پچین : نسخه                    پالیک ، پاژنگ : پوتین                            پرگر : طوق ، قلاده
پیوس : انتظار                   پگمال : خط                                          پسمار ،چفته : اتهام
پیوسیدن : انتظار کشیدن       پروه : غنیمت                                      پیتاک ، دسک : ظاهر
پادروند : خارق العاده                پیگال : سندروس                             پهرم : عالی ، فضیلت  
پیمند، پیوار : سریال                 پرخو ،خنبگ : سیلو                          پازاغی ، پاکلاغی : غازایاقی
پادافره ، کیفر : مجازات             پخکار : صافکار                               پاپیچال : عشقه
پیرامون : حول و حوش             پستایش : متناوب                               پارگین : فارقین، پساب
پرهام ، سرشتیک : طبیعت       * پیچو : فنر                                       پینوک : قوروت ،کشک
پالادگان : قطعات یدکی               پرکان : محوطه                                 تورگ : شغال
پاوند : قنداق                          پترنیدن : مخالفت کردن                        تپنگو : صندوق
پرماس : تماس ،کنتاکت          پتیرکان ،همیستاران : مخالفان                   ترازش : توزین
پرماسار : کنتاکتور ، تماس         پردگیان : مخدرات                              تاردیس : شبح
پاساد : گاراژ                       پرورتار : مربی                                    تپنگ ، کارپ : قالب
پاتار : گارد                        پروهاندار : مستدل                                  توپال : فلز
پسودن : لمس                      پرشیان : مسکوک                                 تفت : حرارت
پردک ،آک : لغز و عیب           پاترمینی : ملیت                                    تفتن : حرارت دادن
پروهان : برهان                    پاترمیدن : ملی کردن                             تهیک ، کاوک : خلاء
پترانگر : مبطل                    پرماسیدن: لمس کردن                             تنگبیز : صافی
پروندیش : محصور               پرماسیک : ملموس                               تنگ ،تکوک : صراحی
 پانیذ : قند ، کند ، غند           پتان : طنین                                         تاکه : طاقه
پرگوت ، بخشوده : معاف         ***ت***                                           تونک : کمد ، قفسه
پتوک ، پتران : مقاوم           توشت : آرام ، قرار                                  تبیره ،شندف : طبل
پاترم : ملت                       توختار : وفادار                                     ترفندهای نغز : لطایف الاحیل    
پاترمان : ملل                     تلخک : دلقک                                       تلک : لوبیا
پالاد، چنبور : یدک              توزیدن : طلب کردن                                 تریز : مثلث
پرگست : معاذالله                 تپک : طبق                                           تافت ها : مطبوعات
پادیرک : شمعک، دیاق           ترازمند : تعادل                                     تارک ، هباک : فرق
تفتیک : ملتهب                      ***چ ***                                     چمانی : ساقی                             ترازبند : مفاصاحساب           چلن  کوپله : قفل                                   چمانیگری : ساقیگری
تمیک : میکرب                     چرند : خرافه                                       چنب : سنت
تورتیز : نفقه                       چرندگرایی : خرافاتی                               چرباکی : مسمایی
توختن : وفا کردن                  چندل : صندل                                        چمبر  : حلقه
توزش : وفا                        چلیپا : صلیب                                       چاروگ : ساروج
تیل ، دیل : نقطه                   چیتک : چاتمه                                      چاشنگ : درس
تاخت ، فوتورک : یورش        چارتاکی : چهار طاقی                              چیمیگ : با معنی،موجه
تنج ، فشار : پرس                  ***خ ***           
تبست : ضایع                        خجش : غده                                     خناپگان : خنیفیقان
تبست ها : ضایعات                 خنیا : موسیقی                                   خمانش : تقلید  
ترنب و تراک :طمطراق          خنیاگر : موزیسین                                 خست : معتمد 
تگاو ، بتو : قیف                    خشرپات : پلیس                                 خستو : معترف
ترامون ، گدار : قطر               خاز : خمیر                                       خویشکار : وظیفه
***ج***                            خازا ، سرشته : مخمر                           خراشدار : مخدوش
جور ، اخت : قرینه                خلش : حلول                                      خناگ : خناق
جتکساز ، وهانیک : مسبب        خراشگری : خراطی                            ***د ***
جاور : حالت ، وضع              خرتک ،کهرک : ساچمه                           دود : دخان
جرشفت ، یان : هجو               خنزک : خنثی                                  دودناک : دخانیات 
دش گذر : صعب العبور            دگلباز : دغلباز، متقلب                         ***ر***
 دروت : رفاه                        داسار : دلال                                  راییدن : مشورت کردن
 دروند : ملحد                   ددسار : دجال                                      رایش : مشورت   
دخشک : علامت                داشن : صدقه                                     رایشور : مشاور
دوباوند : دماوند                  دگل : دغل                                       رایشکده : شورا
*دانستار : اطلاع                دواج : لحاف                                     رایشکده دستوران:شورای حکام
دلخراش : فجیع                دروک کانایی : دوره جاهلیت                     رایشکده زینهاریک:شورای امنیت
دهش : سخا ،کرم،رغیب     دوکارد ، چینا : مقراض ، قیچی                   راینیدن : مرتب،منظم کردن
دهشمند : کریم،سخاوتمند       دپ : خط                                           راینش : مرتب، نظم
داشتار : مالک                   دپور : خطاط                                     *ریزواک : میکروفون
*دورواک : تلفن                *دانستارها : اطلاعات                            * ریزآوا : میکرو ویو
داتا : قانون                       دوشارم : عشق و محبت                       ریزبین : میکروسکوپ
داتاگذاری : قانون گذاری       دستورهای مزدی : احکام حقوقی              ریزیاخته : میکروسل
داتامند : قانونمند                 دستوران : حکام                              * ریختار : فرم و شکل
دایگ : دایه                       دوال ، فتراک : تسمه                           ریمن : کثیف ،آلوده
دشتان : حیض                    داویدن : ادعا کردن                            روندگ : رونق
دورک : دروه ، سیکل           داونده : مدعی                                    رند : سیاس
دستکارگان : اموال منقول       داریک : درهم ، درم                       *  رندیک،وینارتاری:سیاست
دمان : فرصت                    داسر: هدیه                                  * رندمن،وینارتار:سیاستمدار
درود هنجی : حجه الوداع       *رتو(رد)، راینیتار : مدیر
دند : خائن                          رواگ : رواج
رواگر : مروج                     روچیک : رزق ، روزی                   زون ، دانگ : سهام
رمژکیدن : اشتباه کردن           روگ : جاری                              زوندا:سهامدار    
رمژک ، نرسپان : اشتباه          ریستگ : فرقه                            زفر ،زفرین : صف
رامگ : رامق ، توشمند            ***ژ***                                  زیوردا،فرخار:مزین
ریپتاکی : جنایت                   ژوژک : جوجه تیغی                       زیناوند: مسلح
رانا ، سپوزک : دافع              ژاوش : تلخیص                           زیناوندیدن:مسلح کرد
رستاد : رسم                       ژاویدن : تلخیص کردن                   زهرناک،مستوک:مسموم
رک ،روشناک : صریح          ژم ، بج : لثه                               زینهار : ایمن ، امان
رنگاور : عنبیه                    ژگال : زغال                              زینهارش : تامین
رچن : رتبه ،درجه                ژودش ، تمندگی : لکنت                 زینهاریک : امنیت
روزندار، کاوکدار : متخلخل      ژکور : بخیل                              زینهارگ: ایمن کنند
رخام ،ارژن : مرمر                    ***ز***                                زاب : وصف
*روندی ، روندیک : عادی          زدار : مخرب                           زابیدن:وصف کردن
*روندیدن : عادی سازی            زنخدار : ذوزنقه                        زمخت ، ستبر : یغور
*راینیتار : ناظم                زاوری ، پرستک : خدمت،سرویس        زردکان،کاخر : یرقان
ریتاک : وبا                             زاورش : خدمات                     زمهریر : جای سرد
 رهوار : یورتمه                      زرگان : زرقان                            *** س ***
ریژروان : هوای نفس                زنبگ ، چمبک : زنبق                    سایاگ : سیاق
ریژ : هوا و هوس                    زپاکان : سفسطه                           ساگ : ساق
راک : قوچ                            زپاکانگر : سوفسطایی                     سوگیری:جهت گیری
سهیک : شفاف                       سونش : براده                              سرهیدن : نقد کردن
ستاوند ، خنب : رواق ،صفه       سوراگ ، آهون : نقب                      سپرز : طحال
ستوهیدن : تسلیم شدن                   سودگ : غفلت ، اهمال               سربه سر: یربه یر      
سپوختن : طغیان کردن                  سنبوسگ : قطاب                       ستام ، افزار : یراق
سپوزش : طغیان                         سپسار: سمسار                          *** ش***              
*سهش : حس واحساس                  سنبک : سنبوق،زورق                 شینت : مسکن
*سهشگر : حسگر                       ساخن : سیمان                            شاهنگ : ملکه
*سهشدار : محسوس                     سپاوگان ، پایگاه ها : شئون            شاویدن:شکایت کردن
*سهیدن : حس کردن                    سرات : صراط                              شاوش : شکایت
سهستن : به نظر رسیدن                 سوت : صفیر                             شیپاگ،چیپاگ : افعی
سترت : متحیر ، مات                    سیژ : هلاک ،بلا                           شنگرک : خرطوم
سرخاره : سنجاق                         سیژناک : مهلک                          شخاری : قلیایی
سیماب : جیوه                            ستاکی: فرعی                               شسن : صدف
سات : صفحه                            سرخین : قزل آلا                            شوس : منی
ستوه : ضعف                            سپز :  مانع                                 شیدان،پلاد ،فرهدهش:نعمت
ستوهش : تضعیف                     سپزیدن : ممانعت                             شکوهش،نهاز: واهمه
ستوهندگان : مستضعفین                 سروین : مخروط                            شد : یون
سرم آس : سلماس                        سلاکدار : مستاجر                         شایورد،خرمن :هاله
سهندگی : حساسیت                       سلاک : کرایه ،اجاره                     *** ف ***
سامه های ناگزیری : شرایط اضطراری     سرهیده : منتقد                        فرازمند : مافوق
ستردن : باطل کردن                      سرهیدگان  : منتقدین                      فراژکش،پتکارش:اعتراض
فراسپاری : صادر                          فشانش : وران                           کوپ : بخار ، دمه
فراسپارش : صادرات                      فرهیختار : مودب                        کینگر : متخاصم
فرودش،نشیبش : نزول                     فرتاو : لیزر                            کمخا : مخمل
فوگان ، آبجو : فقاعر                     فرنافت،آزرمیک : محترم                کالیده : مغلوب
فرابود، فرهست : مفرط                    *** ک ***                              کرجی،کلک،بلم : قایق
فریجپان ، بایا : واجب                          کوی : محله                         کاکم : قاقم ، راسو
فاتورش ، فروایش : مهاجرت                  کویاد : منطقه                       کاپور : کافور
فرهی : ادبی                                      کنام : باغ وحش                    کپیگ : میمون
فرهی ها : ادبیات                                کرنت : جراحی                      کبارگ ،آوند : ظرف
فرهیختن : ادب آموختن                         کوپال : عمود                        کانا : جاهل
فرهخت : تربیت شد                             کرپک (کرفه) : ثواب               کیپوت،شگا : جعبه
فرهیخته : ادیب                        کاریز : کانال ،شبکه ،قنات                   کیوت : قوطی
فرنفتن : اقدام کردن                              کویگان : کویجان                   کدفت،مسترگ:جمجمه
 فرنفش : اقدام                                    کپا : قبا                              کهنام ،دوزخ : جهنم
فراروند : فوق العاده                             کنز : گنج                             کرویز : منطق      
فرزین ، وچیر : وزیر                           کولک : قلک                          کویک : نخل
فرزیناد : وزراتخانه                             کولگ، کژ : قناس                    کتامی،اویش،هستی: هویت
فرخمند : سعادتمند                                کنپ : کنف                           کبوده : ید
فراسودیگ : عام المنفعه                کپست :حنظل،هندوانه ابوجهل              کوکنار: خشخاش  
فندشناسی : مکانیکی                     کوهاک ،کلاک : کولاک                     کاژ : لوچ ، چپول
فشنگدان : فانسقه                          کنجا : گونیا                                 کتران : قطران
کلنبه : قلنبه                                گروشن : اعتقاد                             گوژک : غوزک
کارپ : قالب                              گرز : چماق                                    گیانی : حیاتی
کرچ ، غاچ : قاچ                        گربالگری : غربالگری                        گروتمان،گرزمان:عرش
کپیدن : قاپیدن                            گزیرک : جزیره                               گربزه:جربزه،ماجراجویی
*** گ ***                            گوالدوز : جوالدوز                                گژار، شگانک : حوصله
گماشتمان : انتصابات                 گفری : جعقری                                      گش : قلب
گردال : دایره                          گناد : جناس                                           *** ل ***
گردونه : ارابه                         گن ، سردک : جنس                                   لیسک : حلزون
گردون : فلک                          گوالیده : رشید                                          لاد : بنا
گجست : ملعون                        گزپ : آسفالت ، قیر                                    لت خور : کتک خور
گهنبار : تاریخ                         گویال ، گدک : سیاره                                   لال : لعل
گئوشا: شهرت                         گتیکدان : فیزیکدان                                     *** م ***
گسارش : صرف                      گوبراگ ، چابک : قبراق                                 مشی،مرت:انسان ، بشر
*گریزش : قاچاق                      گبه : جبه ، قبه                                           مشیان ، مرتیان : انسان ها
*گریزشی : قاچاقی                    گاب گه : قفقاز                                            مشیمن:بشریت ، انسانی
* گریزشگر : قاچاقچی                گاویال : کورکودیل                                       مشیوار : انسانی و بشری
گومه : کلبه                             گراس : لقمه                                              منش : خلق
گستهم : منشور                         گنجان : مظروف                                          مرزیدن : تماس یافتن
گافتن : منفجرکردن                    گلیز،خبوک،پت : لعاب                                    مید،میدیو: میان، مرکز
گزیدمان : انتخابات                    گوژگان : جوزجان                                        میزد : مائده
مشیان هوده : حقوق بشر              مینوگان : معنویات                                     نوردشگر : مسافر
مورک : احمق                          مکنا : مقنعه                                              نمایه : تابلو
مانزرا : غایت ،وفور                  مروسش : ممارست ، تمرین                             نژندبار : تراژدی
ماتک : ماده                            مهند ، ماتکور : مهم                                      نارواک : ممنوع ،قرق
ماتیکان : مادیان                        میتخت : استوره                                            ناچاری : جبر
مروستن : تمرین کردن                مرخشگی : نحسی                                    نپیگ ، نسک : کتاب
منگیا : قمار                             مشکوی : حرم                                       نمایک : اسلاید
مانش ، باشنده : مقیم                    موتک : موذی                                      نیسارش : تعمیر
موک : موزه ، چکمه                   میخ : قطب                                           ناسرگی، دگلی : تقلب
مانداک : ارثیه                            متخال : متقال                                      ناسانی : تمایز
ماژاندن : تفریغ                                ماژ : لهو                                     زومانش : دقت
ماژاندن همیان : تفریغ بودجه               *** ن ***                                    نزومان : دقیق
ماهی زکاب : ماهی مرکب              نهازیگان : ستاره جدی                            نایی : منفی
ماتک گرایی : متریالیسم                 ناهمسو ،همیستار : مخالف                      نانوک : نعنا
مرزینی : محدودیت                      ناهمسویی، همیستاری : مخالفت                نمودک : فرمول
موتار ،جنباننده : محرک                  نابین : نامرئی                                   نفج : کاغذ
مولیده : مردود                             نگر : نظر                                       نامویگ: معصوم
مرک : مر، بار ، دفعه                    نگرور : ناظر                                    نیپست،دوکان:مغازه
ماندارو : مریم نخودی                   نگریستن : نظارت                               نشاخته،فرموده: مقرر
مولش : مهلت                           نابندار : بدل ، غیراصلی                         نشاختگان : مقررات
مزگتی : مسقطی                     نوردش : سفر                                        نیوندک،پایبند : مقید
ناروندی ،ناروندک : غیرعادی               ویچار : خبر                               ورتیدن :تعویض کردن
نیهیپ : وحشت                           ویچارش : مخابره                              وندگ : طناب
نیهیپیدن : وحشت کردن                  ویچارگان : مخابرات                          *ویسپرد:رئیس جمهورر
نیوند : موعد                               ویدست ، وژگ : وجب                       ورزندگ : ریاضی
نکاپ : نقاب                              واستر : علوفه ،مرتع                           ورزندگی : ریاضت
نپیر : نفیر                                واسترزار: علف زار                             ویدایش : تصمیم
نایستن ، نیگرای : نفی                  ویزگ : قرعه                                    وی اندر : خروج
نیستگر ،پاچنگر : ناسخ                 وشگ : آبجو                                    وزرک،پیوارگ : عزب
نارسا ، ابوند : ناقص                    ویاپان : عشق                                   ورتیون : کالسکه  
ناپیوسان : نامترقب                     وچر : فتوی                                       وژن،لژن : کثافت ،لجن
نتنز : نطنزر                             واس : قبیله                                        وتیرگ : مسیر   
نهش ، جاور : وضع ، حالت          وس ،ریژ : هوس                                  ویزاست ، گزند : لطمه
نوانش : نوسان                         وینارتن : نظم دادن ، تنظیم                       وپیک،گشنیگیری:لقاح    
نوانیدن : نوسان داشتن                وینارش : نظم ،انتظام                             وستار : لج
نیوه ، انوی : نوحه                     وینارتار : مدیر،اداره کننده                        ورتناک : متغیر
نیمپادک : نیمکره                      وینارتاری : مدیریت ،اداری                      وستار: مغرور
نواک : سونات                         وندیگان : مندلیج                                   ویزورد : واقعی
نیوک : عیدی                          وانیدن : غلبه کردن                               ونیستگ ، تباه : فاسد
*** و ***                              ویم : صخره                                        واکافت : آنالیز
ویندن : تحصیل کردن                 ویشگ : جنگل                                   ورسنگ ،ویچور: اعتبار
ویندمند : تحصیل کرده              والایش : تقدیر                                     ویسان : اموال غیر منقول
ویستارش : انبساط                   ورستادها، روانکان : اوقاف                    هندات : قطعه
وهاک : اهمیت                       ورستادی : وقفی                                   هوسکرت،سگالید:مشورت کرد
ویرک : تبعید                        ویژاندن : خصوصی کردن                        هلش : طلاق
ویمند : تعریف                      ویژیدگان : مختصات                               هلیدن : طلاق دادن
واپساندن : تعویق                   ویتار : مدخل                                      هیزگ : سطل
ویناس : تقصیر                     ورزیتار : مدیر عامل                             هماورد : حریف      
ورشیم : جزوه                       ورچ : معجزه                                     همزاد : دوقلو
ویو،پناد : جو                        ویزیتار : ممیز                                   هندمان،اپاکی:درحضور، معیت
وردک : جهاز                       ویچک : قسمت                                   هندمانگر: فرنشین تشریفات
واج ، وات ، واک : حرف         وژنگ : وصله                                     هم سردگ : همنوع
وشتن : رقصیدن                     وژنگیدن : وصله کردن                         هنداختار : طرح
وشتندگان : رقاصان                 ورشا : قمری                                     هماک : کمال
وخش : شعله                         ویشفتن : منهدم کردن                           هینام : معاصر
وینوک : عدسی                     *** ه ***                                          هاژ : هاج ، متحیر
ویچست : عروض ،شعر               هوده : حق                                    هدمان : ایثار
واج گفتن : هجی کردن                 همسو : موافق ،طرفدار                          هنج : حج
ویتوپت : بیدمجنون                    همسویی : موافقت                                هنجیدن : به حج رفتن 
وسان : میلیون                         هموند : عضو                                     هاسیس : حشیش
وساندار : میلیونر                      همستکان : برزخ                                 هلیم : حلیم
وسیار : میلیارد                         همیان : بودجه                                   هرنوتار : خبیث
واتگیس : بادغیس                     هازمان : جامعه                                  همبندی : مونتاژ
هشتن : تعطیل                                                                               یوت : جزء، غیر
همال ، همتک : رقیب                                                                      یوتر : به غیر از
هلا : صلا                                                                                   یارستن،ایاریدن: جرات کردن
هوتخش ، برساخت : صنعت                                                                    ***غ ***
هودگ : هودج                                                                                 غژم ،غراش ،دژند : قهر
هوفراتو : فرات                                                                                غلغلی : قلقلی
هایان : قاطع                                                                                   غمغمه : قمقمه
هایی : مثبت                                                                                    غرمج ،گدک : قورمه
هنگر : مختصر                                                                               غژک،  پکاوج : قیچک
هلگ ،ژاژ،یان : هذیان                                                                       یگانستن : اتحاد، ائتلاف
هاختن ، هاچیدن : هدایت کردن                                   
هاختار : هادی
هک هک : هق هق
همباگیک : اشتراکی
هرگ : خرج 
همباگی : اشتراک
هستکان ، هیران : اموال
*** ی *** 
یوختن : ازدواج کردن
یوخت : ازدواج کرد
یوزش : ازدواج 


بن مایه ها : نسک ها
  - فرهنگ برابرهای پارسی واژگان بیگانه از ابوالقاسم پرتو  
- نام شهرها و دیه های ایران از احمد کسروی 
– فرهنگ واژه های پارسی در عربی از محمدعلی امام شوشتری
 – فرهنگ کوچک زبان پهلوی از  مکنزی با برگردان مهشید میرفخرایی
– فرهنگ پهلوی به پارسی از بهرام فره وشی
 –اوستا از جلیل دوستخواه
 – دین دبیره یا خط اوستایی از هاشم رضی
توانایی زبان پارسی برپایه نگره شادروان استاد محمود حسابی :
زبان تازی : ریشه واژگانی " 25000 ، مشتقات : 70 = 25000*70
کل واژگان تازی : 1750000
زبان پارسی : ریشه : 1500 ، پیشوند : 250 ، پسوند : 600 – 1500*250*600
همه وازگان 225 میلیون واژه
 

 

ریشه یابی نام شهرهای ایران بزرگ

ریشه نام شهرهای ایران بزرگ  


ایران باستان بسیار پهناورتر و گسترده تر از مرزهای کنونی ایران بوده و امروزه مرزهای فرهنگی ایران از مرزهای چین تا اروپا و از سیبری تا کرانه های شاخاب پارس(خلیج فارس) را دربر می گیرد از اینرو شناخت چنین گستره و درازنای تاریخی پژوهشی ژرف و چند لایه را می خواهد ،یعنی افزون بر نسکهای(کتاب ها) تاریخی نگارنده های ایرانی و نا ایرانی، بایستی بر یافته های باستان شناسی و دانش زبان شناسی نیز در پژهش ها نگریسته شود، بنابرین با چنین رویکردی کوشیده ام نگاهی نو و اندیشورزانه ای به نام شهرها ، روستاها و ... ایران داشته باشم و بر پایه این نگره (نظریه) که نامگذاری در ایران از چهار روش سود جسته : 1- برگرفته از دین و باورهای دینی مانند : یزد،اردستان ،آرتاویل و .. ،2-برگرفته از نام پدیدآورندگان ،مانند: کاسپیان ،برزوگرد،بوشهر و ... 3- برگرفته از ویژگی های آب و هوایی و زامنگاری(جغرافیایی) مانند: شمیران ،گناوه،جاگرم و..4- برگرفته از رخدادها و سازه های ویژه ، مانند:سپاهان،هگمتانه ،کلات نو و ... ، کار سترگ شناسایی ریشه نام شهرها ، روستاها و ... ایران را بیاغازم و کاری نو با بن مایه دانشی و پژوهشی را پی ریزی و در پایان پاسخی استوار بر پرسش های هم میهنان داشته باشم ، امید که این رهاورد سودمند و روشنگر باشد .
نکته : پسوندهای «گان» ،« ان» ،«ستان» و «شین» همگی در زبان پارسی بمعنای جا و سرزمین می باشد.

آتروپاتگان:این نام از واژه اوستایی آتر= آتش و پات= نگهبان و پسوند گان= سرزمین ، ساخته شده و از سویی برگرفته از نام سپهسالار داریوش سوم « آتروپات» می باشد که در سال 332 پیش از میلاد از تاخت اسکندر مکدونیایی به ماد اپاختری جلوگیری و فرمانروایی دوم مادها را پی ریزی نمود و نام خود را بر آن نهاد بنابرین آتروپاتگان که تازی شده (معرب) آن آذربایجان گردیده به چم سرزمین آتروپات می باشد و به گونه های دیگر :آذرآبادگان و آذربایگان نیز آمده است .
آرتاویل= اردبیل :یک واژه اوستایی است که بخش نخست آن آرته یا آرتا بمعنای مقدس و بخش دوم آن ویل بمعنای جا و مکان می باشد و رویهم بمعنای جای مقدس است.
هریبرز= البرز : هری در زبان پهلوی همان آریا و آریایی پارسی می باشد و برز بمعنای قامت از اینرو هریبرز و معرب آن البرز بچم بلندای آریایی است.
هریرود :رود آریایی
هریگان=هریجان :سرزمین آریایی ، نام روستایی در راه تهران - چالوس
ورزگان=ورزقان :ورز بمعنای کشت و زر و با پسوند گان بمعنای سرزمین کشت و کار می باشد.
مادآباد= مراغه : «ماد» شاخه ای از نژاد آریایی است که در بخش باختری ایران جای گرفتند و نام خود را بر ساخته ها و زیستگاه های باختری نهادند از اینرو مراغه دگرگون شده مادآباد است که بچم آباد شده بدست مادهاست ،مانند:مادنشان=ماهنشان و مادشهر= ماهشهر
چهرگان=چهرقان : چهر یا چهره پارسی در اوستا «چیترا »آمده و بچم رخسار است و با پسوند «گان» چم سرزمین رخسار را می دهد.
گلپا=جلفا : گل پایه و برخوردار از گل و گلستان
زندیگان= زنجان : زند در زبان پهلوی برابر است با تفسیر و زندیگ = مفسر و پسوند «ان» بمعنای سرزمین می باشد ،بنابرین زندیگان یعنی سرزمین هویداگران ویژه اوستا نامگذاری شده .
کاسپیان=قزوین =کاسپین : نخستین گروهی از آریایی ها که بر کرانه دریای اپاختری(شمالی) ایران جایگرفتند «کاسی» ها بودند که خود به دو گروه بخش شدند ، آن گروهی که در دشت های کناری دریا ماندند «کاس پی» و آن گروهی که در کوهستان ها پخش شده «کاس یا کاسی» خوانده شدند ،از اینرو دریایی شمالی را کاسپیان یعنی جای قوم کاسپی نامیدند که به زبان تازی«عربی» قزوین شده .
سکازی= سقز : سکاها شاخه از نژاد هندوآریایی بودند که پس از کوچ بزرگ آریایی ها در آریاویچ ماندند و به تاخت و تاز پرداختند و در زمان داریوش فرمانبردارشده و در بخش هایی از ایران جایگیر شده و به ساخت و ساز پرداختند و نخستین شهری که پی ریزی نمودند سکازی نامیدند که بچم زیستگاه سکاها است و تازی شده آن«سقز» می باشد.
برزوگان=بروجن : نام این شهر از سپهسالار نامی داریوش سوم «آریوبرزین» گرفته شده است که بچم سرزمین آریوبرزین می باشد ،نام این سردار بزرگ میهن در نوشته های رومی و اروپایی «آریوبرزوس» و ایرانی و تازی «آریوبرزن» آمده که نادرست می باشد، چراکه از دید دانش زبانشناسی «آریو» همان آریا و« برز»= قامت و« ین» پسوند نسبت است پس برزینگان ویا برزوگان درست است که تازی آن بروجن شده.
برزوگرد= بروجرد :این نام نیز از نام سپهسالارآریو برزین گرفته شده و در پهلوی «برزوکرت» بچم ساخته برزو آمده و تازی آن «بروجرد» گردیده است.
شنگار = سنقر : شنگار(پارسی) نام پرنده ای شکاری است که در زبان تازی«عربی» سنقر و سنجار(شهری در کردستان عراق) شده است
نوکده = نقده :نوکده یعنی خانه نو و نقده تازی شده آن می باشد.
پیرگند = بیرجند : پیر در زبان پارسی هم بمعنای بزرگ جهاندیده و هم سالخورده آمده و «گند» ، «گندو» و «گندی» در زبان پهلوی بمعنای دلاور و رزم آور می باشد بنابرین پیرگند یعنی بزرگ دلاور و یا سرآمد دلاوران است و تازی شده آن بیرجند گردیده ، مانند : گندوپارس که قندهار شده و یا گندی شاپور که جندی شاپور خوانده می شود.
کاخ شیرین= قصر شیرین : برابر تاریخ ایران در زمان ساسانیان (نوشته کریستین سن) خسرو جوان ساسانی پیش از تاجگذاری و شورش بهرام چوبین با شیرین ارمنی آشنا شد و در پی زناشویی برآمد ولی مرگ پدر و پس از آن شورش بهرام چوبین و رخداد های دیگر این پیوند به درازا کشید از اینرو وی برای شیرین در نزدیکی کرمانشاه کاخی ساخت که به کاخ شیرین و تازی آن قصر شیرین نام گرفت،داستان فرهاد و شیرین نیز از همین جا آغاز گردید.
سناباد= مشهد : سئن به اوستایی به چم عقاب و پسوند آباد در پس نام شهر ها و روستاها بسیار آمده و این ارزش آب را در نزد ایرانیان باستان را نشان می دهد ،از اینرو سناباد بچم آباد شده عقاب و یا آبادی عقاب نام گرفته و پس از به شهادت رسیدن پیشوای هشتم شیعیان به مشهد یعنی جای شهادت وی دگرگون شده است.
پاریدیز = فردوس : پاریدیز در اوستا بمعنای بهشت آمده و در پارسی پردیس و تازی آن فردوس شده است
تالگان= طالقان : تات و تال نام ویس(طایفه و قوم) ایرانی ساکن در کرانه های دریای کاسپیان(مازندران)و کوهستان های پیرامونی ایران و جمهوری خودخوانده آران(آذربایجان) است و پسوند«گان» در پارسی بمعنای جا و سرزمین می باشد که رویهم بمعنای سرزمین تال و تازی آن(معرب) طالقان شده است.
دیلمگان= دیلمقان : دیلم نام ویس(قوم) پارسی باشنده(ساکن) کرانه های شاخاب پارس و به باروی کوهستان های گیلان بوده که در روزگار خلفای عباسی در ایران فرمانروایی ایرانیدوست را پی ریزی نمودند که خاندان های زیاریان و بوییان از همه نامورترند که نام زیستگاه خود را دیلم و دیلمگان نهاده اند که بمعنای سرزمین دیلم می باشد و تازی آن دیلمقان شده است.
مامگان= ممقان : مامگان بمعنای سرزمین مادری که تازی آن ممقان شده است.
توس : این واژه در پارسی بمعنای زمین سخت و نیز نام پهلوان اسطوره ای ایران، پسر نوذر در شاهنامه می باشد.
شاهین کلات = صایین قلعه : شاهین نام پرنده ای شکاری است که بر بسیاری از شهرها و روستاها گذاشته شده است ،مانند: شاهیندشت ،شاهین شهر ، شاهین دژ و .. واژه کلات نیز بمعنای دژ و بارو است که بسیار پرکابرد می باشد بنابراین شاهین کلات یعنی دژشاهین و تازی آن صایین قلعه شده است.
کلات نو= قلعه نو :دژنوساخت.
سپید کلات= آق قلا : دژسپید که به ترکی آق قلا شده است.
سپاهان= اصفهان : سپاه+ان «جای سپاه»این شهر در روزگار هخامنشیان نیز یک پادگان رزمیک بوده و گابی(گی) و به تازی جی خوانده شده و در زمان ساسانیان هم کابرد خود را داشته و اینبار اسپهان ، سپاهان نام گرفته و پس از یورش تازی ها به ایران به شیوه نگارشی تازی ها« اصفهان» شده است.
چاکرود= جاجرود : چاک بمعنای شکاف و روزن است که با رود آمیخته و معنای شکاف رود را می دهد و تازی آن جاجرود شده است.
جاگرم= جاجرم : جای گرم و تازی آن جاجرم شده است.
جوشکان = جوشقان : جوش=کان(چشمه جوشان) ،چشمه آبی که آب از آن با فشار بیرون می آید ،که تازی آن جوشقان شده است برخی هم آنرا کوشکان (جای کوشک و شاهنشین) خوانده اند.
برگان = برقان : برگ+ان (جا و سرزمین پربرگ) که به زبان تازی برقان شده است.
ابرکوه = ابرقو : ابرکوه یعنی کوه سترگ و بسیار بزرگ که به تازی ابرقو شده بود ولی با تلاش بزرگان آن شهر در دولت وقت دوباره نام سره خود را بازیافت
گبرکان = گرکان : «گبر» در زبان پارسی به پیروان آیین مزدیسنا(زرتشتیان)گفته می شود و «کان» نیز بمعنای چشمه می باشد و رویهم چشمه گبری معنامی دهد و کوتاه شده آن گرکان گردیده است.
هیرکان = گرگان : «هیر» بمعنای ثروت و دارایی در زبان پهلوی است و هیرکان بمعنای چشمه ثروت و دارایی آمده و در اوستا بصورت ورکانه آمده و دربرگیرنده نوار پیرامونی دریایی کاسپیان در روزگار با ستان بوده و در گویش مردمان به گرگان دگرگون شده است.
پریتکان = فریدن :« پریت» در پهلوی برابر باپریدن و جهیدن است و «کان» برابر با چشمه پس رویهم چشمه جهنده و پران معنا میدهد و در زبان تازی به فریدن دگرگون شده است
سیندژ = سنندج : «سئن» در زبان اوستایی برابر با عقاب آمده و «دژ» نیز برابر با کلات و بارو است ، پس سیندژ یعنی دژعقاب ولی« سئناندژ» یعنی دژعقاب ها که به نگر می آید سناندژ درست باشد که به سنندج در زبان تازی دگرگون شده است .
کاویانکوه = قافلانکوه : «کاویان یا کابیان» از نام پهلوان رستاخیزگر ایران «کاوه=کابی» گرفته شده است کسی که بر آژیدهاگ ماردوش شورید و با همراهی فریدون آبتین مردم را از ستم او رهانید ودرفشی که وی از پیشبند چرمین خود ساخته بود، درفش ایران بزرگ گردید و کوه یاد شد بنام او کاویانکوه و به تازی قافلانکوه نام گرفت.
مادکوه= ماکو : مادها یکی از شاخه های نژاد آریایی است که در بخش باختری ایران باشنده شدند و نام خود را بر بسیاری از شهرها و روستا های باختر ایران نهادند و «مادکوه» یا همان «کوه ماد» و کوتاه شده آن ماکو یکی از آنهاست.
گلهاگ = قلهگ :«گل=هاگ» به معنای دانه گل که تازی شده آن قلهگ گردیده و نام روستایی در شمیران تهران است.
تپورستان = طبرستان : «تپور» نام ویس(قوم و طابفه) ایرانی است که در زمان دولت ساسانی بدین نام خوانده شده و خود بخشی از استان بزرگ هیرکانی بوده و با پسوند«ستان» بمعنای « سرزمین تپور» است و به تازی طبرستان گردیده و امروزه استان «مازندران» نام گرفته است که این نام آمیزه ای از واژه های «ماز+اندر+ان» : مازندر یعنی پیچ در پیچ و با پسوند «ان» سرزمین پیچ در پیچ معنا می دهد.
گستهم= بسطام : گستهم در اوستا برابر است با منشور و نیز پهلوانی در شاهنامه که در زبان تازی بسطام شده است و نام شهری در استان سمنان می باشد
آذرگشناسپ = تخت سلیمان: این نام از سه واژه اوستایی «آذر+گشن+آسپ» آمده که آذر همان آتر و آتش ، گشن بمعنای بسیار فراوان و آسپ همان اسب پارسی است که رویهم بمعنای آذر فرشته دین مزدیسنایی دارنده اسبان بسیار فراوان می باشد و در زمان یورش تازی ها به ایران و آغاز ویرانگری و تاراج فرهنگ ،هنر و گنجینه های کهن آریایی ،مردم بناچار آتشکده آذرگشناسپ یا آذرگشسب را تخت سلیمان خواندند تا از تاراج تازیان بدور بماند و همچنان این نام را بکار می برند.
گنبد کاووس= گنبد قابوس : کاووس پسر وشمگیر زیاری یکی از فرمانروایان ایران در زمان خلفای عباسی بود که خاندان زیاریان برای رهایی ایران از دست تازی ها به پا خاستند ، کاووس نسک(کتاب) کاووس نامه که دربرگیرنده پند و اندرزهای فراوان است از خود به یادگار گذاشته و در جایی که به خاک سپرده شده ،گنبدی برآن ساختند که از همین رو آن شهر گنبد کاووس نامیده شد و در زبان تازی گنبد قابوس گردید.
بندر شاپور = بندر ترکمن: شاپور ساسانی پسر اردشیر پاپکان یکی از فرمانرویان بزرگ و کارآمد در تاریخ ایران بود که یادگار های بسیار از خود برجای گذاشت : ساخت دانشگاه گندی شاپور ،دژ شاپورخاست و... از اینرو بندر اپاختر خاوری کاسپیان بندر شاپور نام گرفته است ولی بدلیل باستان ستیزی کور و نا آگاهانه برخی دست اندرکاران امروز ایران نام بندر ترکمن به خود گرفته است.
شاپورخاست= فلک الافلاک : نام دژی در خرم آباد لرستان که در روزگار شاپور ساسانی ساخته شده و بمعنای خاستگاه شاپور است که به ناروا «به زبان تازی» فلک الا فلاک نامگذاری شده و این گامی نادرست در ستیز با فرهنگ و گذشته تاریخی ایران است.
نیوشاپور= نیشابور: «نیو» در اوستا به معنای جوان است و رویهم بمعنای شاپور جوان می باشد
گندی شاپور= جندی شاپور: «گندی و گندو»در زبان پهلوی بمعنای دلاور و مرد رزمی آمده ، بنابر این گندی شاپور یعنی شاپور دلاور است و نام دانشگاه ،پژوهشکده و شهر دانش و دانایی ایران باستان در استان خوزستان و یادگار ارزنده آن زمان می باشد.
بوخت اردشیر = بوشهر : «بوخت» در زبان پهلوی برابر با واژه نجات یافته و رهیده می باشد و چون نبرد « مردامرد» اردشیر پاپکان ساسانی با اردوان پنجم اشکانی در این بخش ازکرانه شاخاب پارس (خلیج فارس) رخ داد و با مرگ و شکست اردوان فرمانروایی آنان به پایان رسید و دولت ساسانی پایه گذاری گردید از اینرو این شهر را بوخت اردشیر یعنی نجات یافته بدست اردشیر نامیدند که کوتاه شده آن بوشهر گردیده است.
دریای مکران = دریای عمان: در درازنای تاریخ ایران بزرگ پیش از آنکه نام عمان وجود داشته باشد نام مکران بر تارک این دریا پرتو افشانی کرده ولی پس از جنگ جهانی دوم و با پدید آمدن دولت های ریز و فکستنی تازی در کرانه جنوبی و با یاری دلارهای نفتی و تلاش های دشمنان ایران «عمان» جایگزین نام مکران شد بدون آنکه ایران وایرانی کاری انجام دهد ، آنگونه که امروز هم در برابر نام شاخاب پارس و دریای کاسپیان یا مازندران انجام می دهد.
گندوپارس= قندهار: گندوپارس یک واژه پهلوی بمعنای پارسی دلاور و نیز نام فرمانروای سیستان با ستان در زمان اشکانیان بوده که در سکه های یافته شده خود را به زبان یونایی« بازیلوس بازیلیون،فیل هلن، گندوفوروس» که به پارسی«شاه شاهان ،یونانی دوست ،گندوپارس» می خواند و شهری را که ساخته و امروز در کشور افغانستان می باشد بنام خویش نامگذاری نموده و در گذز زمان و با آمدن تازی های به ایران « قندهار» گردیده است.
آموت(آله آموت) = الموت :« آله» در زبان اوستایی بمعنای عقاب آمده و «آموت» هم برابر با آشیانه است و رویهم آشانه عقاب معنا می دهد که کوتاه شده آن آموت ودر زبان تازی الموت گردیده است
کرمانشاه= «کار+ماد+شان» جای پاک یا سرزمین پاک مادها که در روزگاری کامبادیا (کمبوجیه=کامبوزیا) نیز نامیده شده و به نادرست کامباده خوانده شده است.
بغستان = بیستون :« بغ یا بگ »در زبان اوستایی و پارسی باستان بمعنای خداوند است و «ستان» پسوند جا و سرزمین که کوتاه شده آن بیستون گردیده بمعنای سرزمین خداوند –
در استان خراسان هم شهری بنام بجستان که تازی شده همین بغستان می باشد
میانگ = میانه : زمانی که اسکندر گجست( ملعون) در 332 پیش از میلاد ایران را اشغال نمود استان ماد بزرگ را از نقطه ای بنام میانگ (یعنی میان دو بخش)جدا و بخش اواخشتری را به یکی از سرداران خود داد و بخش اپاختری(شمالی) را سرداری مادی بنام سپهسالار آتروپات از رخنه بیگانگان جلوگیری و فرمانروایی دوم ماد را پایه گذاری نمود و نام آنرا آتروپاتگان گذاشت ،از اینرو این شهر را میانگ نام نهادند و امروزه میانه شده است.
چیچست= ارومیه : در نسک اوستا نام دریاچه و شهر اپاختری(شمالی)ایران باستان «چیچست» آمده و آنجا را زادگاه و خا ستگاه اشو زرتشت شناسانده است ولی در نسک های باختری و نویسندگان ایرانی پس از ساسانیان ارومیه آمده و گفته می شود یک واژه آرامی است
هگمتانه = همدان : سران ماد در روزگار پیش از هخامنشیان برای رویارویی با یوش های ویرانگر آشوریان در جایی نزدیکی کوه آریاونت(الوند) گردهم آمدند تا فرمانروایی یکپارچه پدید آورند ،آنان دیاکو را به پادشاهی برگزیدند و در آنجا دژ و شهری را ساختند و «هگمتانه» یعنی جای گرد آمدن هنگ و لشگر نام نهادند که کوتاه شده آن همداه گردیده است.
گرازگان= برازجان :گراز نام جانوری مقدس در آیین مزدیسنا است از اینرو این شهر را سرزمین گراز نام نهاده اند و تازی آن برازجان گردیده است.
گورگان = جورجان : گور نام جانوری است که در ادبیات پارسی بسیار آمده و در روزگار باستان مورد پسند شکار بوده و در آنجا به فراوانی یافت می شده است که آنرا جای گور و یا گورخر نامیده اند.
رازگان = رازقان :رازگان بمعنای جای رازآلود است و در زبان تازی به رازقان دگرگون شده است.
ترزگان = ترزقان: «ترز» یعنی روش و شیوه و با پسوند «گان» بمعنای جای شیوه می باشد و در زبان تازی به ترزقان دگرگون شده است.
میگان = میغان : «می» گونه ای نوشیدنی است و با پسوند «گان» بمعنای سرزمین می آمده است و تازی شده میغان گردیده .
پاپک = بافق : پاپک (بابک) نام پدر اردشیر ساسانی پایه گذار دودمان شاهنشاهی ساسانی است که این شهر بنام او نامیده شده و در زبان تازی بافق گردیده است.
دامگان = دامغان :دام برابر با واژه تله و یا گله نیز آمده و با پسوند «گان» بمعنای جای دام می باشد و در روزگار باستان صد دروازه (به یونانی =هکاتام پولیس)نیز خوانده شده است.
زالگ= زلق : «زال» در زبان پارسی به نوزادی گفته می شود که سپیدمو زاده شده و «گ» که امروزه « ه» شده پسوند صفت ساز است ، مانند زرده ،تنگه و ... از اینرو زالگ منسوب به زال می باشد و در زبان تازی زلق گردیده است.
چالگ= چالق : جای گود و چاله شده که به تازی جالق یا چالق گردیده است.
خرانگ= خرانق : «خره» در اوستا ، « خر» در پهلوی و« فر» درپارسی بمعنای شکوه آمده و خرانگ به معنای جای پرشکوه است.
دهگ= دهق : «ده» شده یا دهگان ونیز منسوب به« ده» است که در زبان تازی دهق گردیده.
اندوهگرد= اندوهجرد: اندوه برابر است با درد و دژم و با پسوند «گرد» ساخته و یا آفریده اندوه معنا میدهد و در زبان تازی اندوهجرد شده است.
یزدگرد= یزدجرد: در اوستا «یزتن، یشتن و یشت » و در پارسی یزد آمده و بمعنای ثنا و نیز آفریننده است از اینرو یزدگرد بمعنای ساخته و آفریده ایزد و خالق می باشد و در زبان تازی یزدجرد شده و همچنین نام سه تن از شاهان ساسانی بوده است.
رستاگ = رستاق: از مصدر رستن و بمعنای رهایی یافته که تازی آن رستاق گردیده است، در برخی جاها رستاگ تازی شده روستاگ و روستا می باشد.
پورگان= فورجان :در پهلوی «پوسره» و در پارسی« پسر و پور» از یک ریشه اند و با پسوند «گان» سرزمین پسری معنا می دهد که به زبان تازی فورجان گردیده است.
تاگستان = طاقستان : «تاگ»به بام کمانی خانه های ایرانی گفته می شود پس تاگستان به جایی که بام هایش کمانی است معنا می دهد و در زبان تازی طاقستان گردیده .
گیان= جیان :گیان در پهلوی برابر با واژه جان است که هنوز هم در کردی کابرد دارد و در گویش تازی جیان گردیده است.
لنگان = لنجان :« لنگ» در پارسی بمعنای«تا و جفت» آمده و با پسوند خود ،جای تک و همتا معنا می دهد و در زبان تازی لنجان گردیده است.
دستگرد= دستجرد : دستگرد در پارسی یعنی آفریده و ساخته دست است که در تازی دستجرد شده.
گهرود= قهرود: «گاه و گه » در پارسی برابر با واژه زمان است و در اینجا رود زمان معنا می دهد  یا کهرود از" کوه ، که "  به تازی قهرود شده است ، به باور کسروی رود گرم.
کندگ = خندق : کندگ در پارسی به معنای جای کنده شده و به تازی خندق گردیده است.
ریزاب(ریژاو) = ریجاب : «آبریز»و یا جایی که از آن آب میریزد که به تازی ریجاب شده است.
پریتون شهر(سری تون شهر) = فریدونشهر:« سری تون» در اوستا ، «پریتون» در پهلوی بمعنای دارنده سه نیرو آمده و نام فریدون پسر آبتین در شاهنامه فردوسی بزرگ است ، از اینرو این شهر بنام فریدون کیانی شکست دهنده آژیدهاگ نامگذاری شده است.
آروسان = عروسان:« آروس» در زبان پهلوی دوشیزه سپید بخت راگویند که
  در زبان تازی عروس شده و در اینجا سرزمین آروس و زیبا معنا می دهد.
مهرانگان = مهرنجان :« میترا» در زبان اوستایی و مهر درپارسی بمعنای عهد و پیمان و فرشته نگاهبان در دین مزدیسنایی است و در اینجا بمعنای سرزمین پیمان ها است و در زبان تازی مهرنجان گردیده .
مینوگان = منوجان : «مئینو» در اوستا و «مینو» در پارسی برابر با بهشت و نیز سرشت و اندیشه آمده و در اوستا به دو بخش (سپند مئینو= اندیشه پاک و انگره مئینو= اندیشه پلید)گردیده بنابر این مینوگان یعنی سرزمین بهشتی که در زبان تازی منوجان شده است.
پریمان= فریمان :« پری» در پارسی برابر با زیبارو و فرشته آمده و در اینجا یعنی خانه پریان که به تازی فریمان شده است.
ولخشگرد = ولاشجرد: « ولخش ،والاش و بلاش » نام چند تن از شاهان اشکانی است و ولخشکرت و یا ولخش گرد بمعنای ساخته ولخش که در زبان تازی ولاشجرد گردیده است.
پیروزکوه= فیروزکوه : پیروز یعنی چیره و نام یکی از شاهان ساسانی و در اینجا کوه پیروزی و چیرگی معنا می دهد ودر تازی فیروزکوه شده است.
مانگیل= منجیل: «مان» یعنی خانه و دودمان و «گیل» نام ویس(قوم) ایرانی کرانه باختری دریایی کاسپیان (مازندران) است و رویهم خانه گیل معنا می دهد و در زبان تازی منجیل گردیده .
اشگ آباد = عشق آباد: اشگ برادر تیرداد و پایه گذار دودمان اشکانی است ، این شهر را که روزگاری بخش از خاک ایران بود ساخت و نخستین پایتخت آن خاندان شد و امروزه بنادرست عشق آباد خوانده می شود.
کلندرآباد= قلندرآباد : «کلندر» به درویش و صوفی گفته می شود ، کسی که نماد ساده زیستی و بی ریایی از اینرو کلندرآباد یعنی ساخته و آباد شده درویش که در زبان تازی قلندرآباد گردیده .
لاژورد= لاجورد : گونه ای سنگ تزئینی را در پارسی لاژورد گویند.
گامگاه = قدمگاه : در میان شیعیان باور بر این است که جای پای پیشوای هشتم آنان در میان راه نیشابور به سناباد بر سنگی ماندگار شده و آنجا را گامگاه یا به گویشی قدمگاه نامیده اند.
پیل سوار = بیله سوار: پیل سوار یعنی کسی که بر پیلی(فیل) سوار است که بنادرست بیله سوار گردیده .
پیلگان = بیلقان : پیلگان یعنی جای پیل(فیل) که در زبان تازی بیلقان شده است.
پیرزوزگ= فیروزق: پیروزگ یا پیرزوه گونه ای سنگ کانی گران بها که در زبان تازی فیروزق گردیده است.
نخگیرپان = نخجوان : «نخگیر» در زبان پهلوی یعنی شکار و «پان» یعنی نگهبان بنابر این نخگیرپان و یا نخگیربان بمعنای شکاربان و شکارگاه است که در زبان تازی نخجوان گردیده ،این شهر در روزگار ساسانیان بویژه خسرو پرویز ارزش فراوانی داشته و داستان خسرو و شیرین از همینجا آغاز شده است.
تیسپون= تیسفون : در پهلوی «تیرپان، تیزپون و تیسپون» آمده و چنین برمی آید که نام این شهر باستانی که در روزگای اشکانیان و پس از سرنگونی سلوکیان( یونانی و رومی) در کنار سلوکیه پایه گذاری گردید بنام برادر کوچکتر ارد اشک(اشگ مقدس) یعنی تیرداد نامگذاری شده و در گذر زمان به تیزپون، تیسپون و تیسفون دگرگون شده و معنای آن نگهبان تیر می باشد که پس از چیرگی تازیان، این شهر مدائن(شهرها) نامگذاری و پس از چندی ویران گردید و امروزه در خاک عراق می باشد.
بیژنگرد= بجنورد : بیژنگرد یعنی ساخته شده بدست بیژن و بیژن نام یکی از شیداپیشگان در شاهنامه فردوسی بزرگ می باشدکه در زبان تازی بجنورد شده است .
سرخ بارو= قزل حصار : همانگونه که از ریخت واژگان پیداست سرخ بارو یعنی دژ و کلاتی که به رنگ سرخ می باشدو ترکی آن قزل حصار شده است.
هینگان= هونجان :در پهلوی « هینی یعنی مجهز » که با پسوند «گان» بمعنای جای مجهز و کامل که به تازی هونجان شده است.
خنگ = خنج : در پارسی «خنگ» یعنی خوش و خرم که در زبان تازی خنج گردیده است.
کانسر = قمصر : کانسر یعنی سرچشمه که در زبان تازی قمصر گردیده است
تیرگان = تیجان:در اوستا تیشتر و در پهلوی و پارسی تیر نام یکی از فرشتگان دین مزدیسنایی است و تیرگان یکی از جشنهای ایران باستان بوده که بمعنی جایگاه تیر است و تازی شده آن تیجان گردیده .
آپگان = اوجان :« آپ» همان آب ، آو و او در پارسی و کردی است و بمعنای جایگاه آب آمده و تازی شده آن اوجان گردیده است.
آپشین= عش :آپشین و یا آبشین بمعنای جای آب که بنادرست عش گردیده است ، همین واژه در لاتین اوشن و در تازی اقیانوس شده است.
ریواسان = لواسان : ریواس نام گیاهی خودرو در کوهپایه های هریبرز(البرز)و زاگرس است و نیز گیاهی مقدس در آیین مزدیسنایی که زایش انسان یعنی
  مرت ومرتیانه(مردو زن یا آدم و حوا) را از آن دانسته اند و ریواسان یعنی سرزمین ریواس که در گذر زمان لواسان گردیده است.
مزدکت = مسقط :« مزد و مزدا» در اوستا یعنی دانا و نیز یکی از نام های خداوند
  و صفت ویژه اوست و« کت یا کد» بمعنای خانه که رویهم معنای خانه دانا را می دهد ، شوند(سبب) این نامگذاری باشندگی بسیاری از آریایی ها در آنسوی
تنگه هرمز بنام کومه زاری ها که امروزه هم در کشور عمان می زیند و پیش از اسلام آیین مزدیسنایی داشتند ،بوده است که اکنون به تازی مسقط گردیده.
مامسین = ممسنی : «مام» یعنی مادر و سئن در اوستا یعنی عقاب که در پارسی سین گردیده و مامسین یعنی عقاب مادر و یا عقاب بزرگ را می دهدکه در گذر زمان ممسنی شده است.
گوترزیان= الیگودرز : خاندان گودرز ، دودمان گودرزیان یکی از خاندن های بسیار بزرگ در روزگار اشکانیان بوده اند که این شهر یادگار آنان است و در سنگ نبشته بیستون نیز به آنها اشاره شده است.
ورامین :در اوستا «ورثرغنه- فرشته نگاهبان رزم و پیکار» در پارسی ورهرام و بهرام و در ارمنی وارام و در گرجی گورام آمده و نام یکی از شاهان ساسانی است که این شهر بنام وی ورامین نامگذاری شده است.
بومهن: زمین لرزه

سوسنگین = سوسن نقین : نام روستایی در ساوه به معنای آکنده از گل سوسن .

مزدگان = مزلقان به چم جای نیایش

اشتهارد = ایسته + ارد = جای مقدس

پلاورگان = فلاورجان (پل ورگان) : ورگان به چم جای سرپوشیده و دژ مانند.

اسپید دژ = دژ سپید = آق قلا

گهاب = قهاب : برپایه نام شهرها و دیه های ایران نوشته احمد کسروی تبریزی  به چم آب گرم و جای دیگر به چم آب روان.

کویگان =کویجان : کوی و کویگ به معنای محله که با پسوند جا و مکان " ان " می شود کویگان یعنی محات و جای محله ، نام روستایی در بهاباد یزد.

دولاب دگرگون شده " دورآب "  یعنی جایی که از آب دور است ، نام چندین روستای ایران و بویژه در خاور دروازه دولاب یا خیابان 17 شهریور کنونی تهران، منطقه 14  می باشد ، به باور باشندگان این روستا که امروزه در میدان سرآسیاب دولاب ، و حسین آباد دولاب زندگی می کنند در روزگار صفویان و قاجاریان که تهران شکوفایی خود را اغاز نمود کشاورزان خاوری تهران به آب دسترسی نداشتند و از اینرو دولتمردان آنروزگار دستور ساخت کاریز (قنات) اکبرآباد ، عزیزیه و سلیمانیه را دادند که با کوشایی فراوان این کاریز ها به بهره برداری رسید و مایه رونق کشاورزی ، باغداری و پرورش گل در دورآب گردید و نشانه های آنها هنوز در خیابان های نبرد ، شکوفه ، شاه آبادی پدیدار می باشد و باغ های گل با همه ساخت و ساز های بی رویه هنوز به فراوانی یافت می شود .

 

برای آن بخش از نام شهرها و روستاهای ایرانی که ریشه روشن بر پایه بن مایه های چیستایی(علمی) نیافتم ،تنها بر آوردن نام سره بسنده نمودم و پس از پژوهش های ژرف ، اینگونه نام ها را نیز رازگشایی و روشنگری خواهم کرد:
زرهم = جهرم ، گیرفت = جیرفت ، خبوشان = قوچان ، گریوه = قروه ،گروس = بیجار ، گشم = قم ، گولار = لار ، آرخوزیا = رخج ، رودهند = رودهن ، ، اکلید = اقلید ، مرگیان = مرو ،کومش= قومس ، کی پین = کابل.
نام برخی شهرها و روستا که یاد آور روزهای اشغال ایران بدست بیگانگان تازی ، مغول(ترک ، ازبک ، ترکمن و ...) و الکساندری گجستیک(ملعون) و دارای ساختاری گنگ و ناهمگون با زبان پارسی و فرهنگی ایرانی می باشد و
 
سزاوار شهروندان سرزمین اهورایی نبوده و نیست ،از اینرو کوشیدم نامی برازنده و خوش تراش را برگزیده و پیشنهاد نمایم ، امید که گامی هرچند کوچک ولی سرآغازی برای گام های سترگ و بالنده گردد.

سردکان
– بجای- ساوجبلاغ : داری چشمه ای با آب سرد
پارسپات
– بجای- ابوموسی : نگهبان پارس
داشتیان
– بجای – محلات : سرزمین فراوانی
کردپات- بجای- اسلام آباد غرب : نگهبان کرد
پهلپات
– بجای – کهکیلویه و بویر احمد : نگهبان ویس پهلوی
بختیاران
– بجای – چها محال و بختیاری : سرزمین ویس بختیاری
رساشهر- بجای
– رضوان شهر : شهر شیوا و رسا
آتروپات
– بجای- قره آغاچ(مغولی) : نگهبان آذر فرشته دین مزدیسنایی
رادپایگان
– بجای- چاراویماق(مغولی) : سرزمین مردمی جوانمرد خیز
خردپایگان- بجای-خرداویماق(مغولی) : سرزمین مردمی باخرد
گلشیر- بجای- تربت حیدریه: نام گلی خودرو
گلجام- بجای
– تربت جام : جام گل
چمنسر
– بجای- قره چمن(پارسی مغولی) : سر چمنزار و سرسبزی
کویان
– بجای – قاین(مغولی) : در اوستا «کی » برابر با امیر و کویان یعنی امیران آمده است.
بهدین- بجای
– ملکان(تازی) : دین خوب
زیبادژ- بجای- قوری قلعه(مغولی): دژی زیبا

بن مایه ها:
نسک : اوستا با بازنگاری شادروان استاد پورداود
نسک: ایران در زمان ساسانیان
– کریستین سن
نسک: اشکانیان ،پارتیان ، پهلویان باستان
– محمد جواد مشکور و مسعود رجب نیا
نسک: نام شهرها و دیه های ایران از شادروان احمد کسوری تبریزی
نسک : زبان آذری باستان از شادروان احمد کسوری تبریزی 

****************************************************

در ریشه یابی نام شهرها و روستا ها و دیگر بخشهای ایران ، بر پایه ریخت کنونی و خواندن یک و یا دو نسک با رویکردهای ویسی  و نژادی نمی تواند چیم درست را نشان دهد و این کار نیازمند بررسی های دانشپایه است . از اینرو واژه " خرقان " را نه  تنها برپایه ریخت بلکه بر پایه نسک های کهن ، یافته های باستانی و نوشته های استوار می توان معنا کرد .

دز زبان پهلوی "خره " در اردشیرخره به معنای شکوه است که در پارسی  " فره " و "فر" گردیده و به معنای شکوه یا شکوه ایزدی است که به باور مزدیسنان از سوی اهورا به آفریدگان ویژه داده می شود ، از آنجا که شهرها و روستا های یاد شده به پیش از آمدن ترکان آلتایی و مغولان به ایران ساخته و نام گذاری شده و همچنین با آمدن تازیان در 1400 سال پیش بسیاری از نام های ایرانی ریخت تازی پیداکرده ،  می توان به روشنی دریافت که  " خرقان " تازی شده  " فرگان " پارسی به معنای سرزمین و جای شکوهمند است  که از " فره " با افزودن پسوند " ان" و دگرگونی واج " ه " به " گ " ساخته شده  ، مانند : زنده به زندگان ، پوینده به پویندگان و ... .

در دگرکونی " گان به قان" نیز می توان این نمونه ها را یاد کرد: برزگان به ورزقان ، جوشگان به جوشقان  ، دیلمگان به دیلمقان و ....

بن مایه ها : کتاب " ایران در زمان ساسانیان " نوشته کریستین سن ، کتاب : نام شهرها و دیه های ایران "نوشته احمد کسروی تبریزی

هفتم آبان روز کورش بزرگ

ای کورش بزرگ ، ای پدر آریایی ، ای پیام آور داد و دهش ، ای پرتو خرد و دانایی ، ای نماد مهر و مهربانی از تو آموختیم که بر خاک شویم بهتر از آنست که بر خاک بیافتیم وبسیار در کار آبادانی میهن و گیتی بکوشیم تا مردمان از رنج و دردها رهایی یابند ، نام و یادت  همواره گرامی و فرخنده باد.

پاسخی به پان ترک و پان تازی ها

ایرانیان ،ترکان و تازیان در گذر تاریخ

از سپیده دمان تاریخ  تازی ها  و زردپوستان مغول  و ترک از هر سوی به سرزمین آباد و برخوردار ایران تاخته و کشتار و ویرانی های بسیار برجای گذاشته اند ، و این ایرانیان بوده اند که همواره در برابر ددمنشی های این دو همسایه آزمند ، بداندیش و پرگزند از خود پدافند کرده اند و هرگز به سرزمین های بیابانی و نابرخوردار آن دو نه تاخته اند و نه چنین رویکردی داشته اند ، اگر با آزاد اندیشی و پژوهشی ژرف گذر و نگری  بر رخدادهای هزار و اندی سال پیش تاکنون در تنش های درون و بیرون سرزمینی ایران و خاور میانه بیاندازیم  درخواهیم یافت که ترکان و تازیان چه بر سر ایران و گیتی آورده اند : تاخت ها و آفندهای ویرانگر مغولان و ترکان آلتایی و تازی ها  که آمدند ، سوختند ، کشتند ، تاراج کردند و رفتند و بخشی هم با بیرون راندن مردمان بومی چون : خوارزم ، بخارا ، دربند ، بندر شاپور(ترکمن) ، سپید کلات (آق قلا) ، گندی شاپور ، بغداد ، آبادان و.... ماندگار شدند و نه تنها رویکردی دوستانه نداشته اند بلکه با هم نژادان ترک  و یا تازی خویش در کشورهای همسایه همداستان بوده و همیشه به ایران و ایرانی آسیب زده و ناجوانمردانه رفتار نموده اند .

اینکه برخی از استادان دانشگاهی و دانشمندان ایرانی بر این باورند که در برانگیختن سهش ها (احساسات)  قومگرایانه ترک و تازی یعنی پان ترکسیم و پان عربیسم  ، میهن پرستان ایران نیز گناهکارند ، گونه ای کژاندیشی و ساده انگارانه است ، این بزرگان شاید نسل کشی های بزرگ آرمن ها ، کردها ، یونانی ها و مرزنشینان ایرانی بدست ترکان جوان عثمانی را فراموش کرده اند یا خوب نمی دانند که در آموزشکده های ترکیه و جمهوری خود خوانده آران اندیشه های ایران ستیزی و نابودی ایران آموزش داده می شود و یا یادشان رفته  جمال عبد الناصر رئیس جمهور مصر ، صدام ، خاندان سعودی ، امارات و دیگر تازی های نژادپرست پلید با سری پرکینه در پی دشمنی با ایران و ایرانی بوده و هستند وچه ویرانی هایی که پدید نیاورده اند ، نامیده شاخاب پارس و اروند رود به نام تازی  ها ، درخواست سه جزیره ایرانی ، جنگ هشت ساله ، کشتار مردم ایران در مکه ، بهره گیری از دلارهای نفتی و چرندگستری های دینی برای آسیب زدن به ایران با همراه ساختن کشورهای باختری ، بسیج رسانه ای در نابودی زبان پارسی و فرهنگ ایرانی ، شوراندن تازی نژادان خوزستانی و بسیاری دیگر، بخشی از کینه توزی ها این نژادپرستان پلید بوده است .

در فراسوی مرزهای اپاختری (شمالی) و باختری  ایران بزرگ  کشورهای نوپدید چون آران (با نام جعلی آذربایجان) ، ازبکستان و ترکمنستان با فرافکنی ها و اندیشه های اهریمنی دولتمردان ترکیه با رویکرد پاک سازی نژادی ، باشندگان بومی و آریایی نژاد آن کشورها را آماج خشم و کینه های ساخته اند ، دولت پان ترکیست آران با مردمان تالش ددمنشانه رفتارو اندیشه ورزان آنان را یا می کشد و یا زندانی می نماید و تالشی های ستم دیده ازکمترین حقوق شهروندی برخوردارند ، این ویژگی در شهرهای پارسی زبان خوارزم و بخارا نیز روایی دارد ، هم چنین با اینکه بر پایه دانش باستان شناسی و تبارشناسی آذریان همگی آریایی نژاد هستند ولی در پی 500 سال گذشته با چیرگی ترکان آلتایی زبان ترکی جای زبان پارسی را گرفته ، پان ترکیست ها با همه افزار های مالی و رسانه ای ترکیه  با فریب  جوانان ساده دل و کم دانش آذری  در پی آشوب ، ستیزه جویی و جداسازی  بخش های از خاک ایران هستند ، اینک با آشکار شدن چهره سراسر کینه توز و بد اندیش ترک و تازی  باز می شود از همزیستی سخن گفت ؟ آیا می شود در برابر آفت های ترک و تازی خاموش ماند؟ آیا ما باید افزون خواهی های این دو پدیده پلشت را بپذیریم ؟ و بسیاری پرسش های دیگر که پاسخی روشن دارد و آن اینکه در برابر افزرون خواه  باید ایستاد ، باید در برابر ارزش های خود پافشاری کرد ، باید در برابر آفند پر خشم دشمن اهریمن سرشت ، دلاورانه پدافند کرد ، ایرانی باید زبان پارسی ، فرهنگ آریایی  و همه داشته های میهنی خویش را پاسداری نماید و هرگونه کوتاهی به گستاخی دشمن و نابود ایران و ایرانی خواهد انجامید .

به یاری اهورا و فرزندان پاک سرشت ایران بزرگ و توانمند همه دشمنان بدنهاد را شکست داده و هم چون گذشته بر تارک گیتی خواهیم ایستاد و اندیشه های بالنده آریایی : یکتاپرستی ، مهرورزی ، آشتی گرایی ، شاد زیستی  و دانش پروری را گسترش خواهیم داد .   

مازندران شکوه روزگاران

 

مازندران شکوه روزگاران  

 

سرزمینی که امروز مازندران نامیده می شود و جایگاهی بس بزرگ در پایداری زبان ، فرهنگ و ارزش های آریایی داشته،  بخشی از استان بسیار برزگ و کهن  بوده که در گذر روزگاران نام هایی چون : هیرکان(ورکانه در اوستا به معنی چشمه ثروت است و امروزه نام بیشه زارهای اپاختری بدین نام شناخته می شود ) ، کاسپیان ( از نام ویس کاسپی که شاخه ای از ویس کاسی می باشد گرفته شده و امروزه در سراسر گیتی نام دریایی اپاختری ایران می باشد،هرچند که در کشورمان بزور رسانه خزر نامیده شده) و تپورستان (از نام ویس تپور در روزگار ساسانیان گرفته شده و تازی شده آن طبرستان گردیده )  خوانده شده و در سده های کنونی به سه استان مازندران ، گیلان و گلستان  بخش شده است . این گستره سرسبز و دلاور پرور اپاختری ایران همواره خاستگاه و پایگاه خاندان های بزرگ آریایی بوده که در پاسداری از میهن و شکوه باستان سرآمد بودند و در پایداری ایرانیان در برابر تاخت ویرانگر  بیگانگان (ترک و تازی ) چون دژی استوار نمود یافته و نمادی برای میهن پرستی و پهلوانی شده اند

 

از خاندان های پرآوازه  تپورستان  سه دودمان بسیار برجسته و در پایداری ایرانیان نامور شده اند:

 

 نخستین و دیرینه ترین این خاندان ها که در اوستای اشو زرتشت از آنها یاد شده خاندان " سوخرای پهلوی " پهلوان نامدار روزگار باستان است  که یکی از نوادگان سوخرای در روزگار ساسانیان بنام "کارن نخست"سمت فرمانداری گرفت و پسران وی به کارنوندیان شناخته شدند و پس از او ونداد یکم ، سوخرای دوم ، ونداد دوم ، ونداد هرمز و شروین ، کارن دوم (قارن) تا روزگار یزد گرد سوم  این جایگاه را داشتند که پس از تاخت تازیان  به ایران و مرگ یزدگرد سوم ، پسر بزرگ کارن بنام مازیار "ماه ایزدیار" از رخنه بیگانگان به  بخش باختری تپورستان  جلوگیری و فرمانروایی جداگانه ای را پی ریزی نمود  تا اینکه بدست  معتصم خلیفه عباسی  جان باخت و نامش در تاریخ ایران جاودانه شد .

 

دومین خاندان تپورستان بنام " اسپهبدان" نامورند که از تبار پیروز یکم ساسانی پدر بزرگ انوشیروان هستند ،پیروز ساسانی سه پسر بنام های بلاش ، کوات(قباد)  و جاماسپ  داشت که کوات به پادشاهی رسید و جاماسب  فرماندار تپورستان  شد و پس از وی :  نرسی ، پیروز ، گیلانشاه ، گیل گاوباره (چون کلاه خودی مانند سر گاو داشتند ) ، پادوسپان اسپهبد خورشید ، دابویا ، فرخان و دادمهر ، همگی از سرداران بنانم روزگار ساسانی و پس از اشغال ایران بدست تازی های  بودند و هنگامی که دشمن از هر سوی برای ویرانی ایران می تاخت ، اینان جانانه ایستادگی کردند و نزدیک به 200 سال بیگانگان  را پس زدند ولی از شوربختی با مرگ اسپهبد خورشید  و پراکنده شدن نیروها و  بازماندگان این خاندان ، تازی ها به  دشت های سرسبز اپاختر دست یافته و کشتار و تاراجگری های دهشتناکی نمودند  و این خود سرآغاز خیز های دیگری شد و هرگز میهن از میهن پرست تهی نگردید .

 

سومین خاندان  تپورستان " باوندیان " از تبار کوات ساسانی و برادر انوشیروان  " باو "  می باشند ، این دودمان در روزگار پادشاهی انوشیروان و پس از وی در پاسداری از میهن در برابر زردپوستان خزری  بسیارایستادگی و از رخنه نابودگرانه آنها  جلوگیری نموده و مایه بهبود زندگی و رفاه  باشندگان تپورستان و پیشرفت کشور شدند  ، پس از باو پسرانش  : سرخاب و شروین ، شهریار ، شاپور ، شروین رستم  نیز در راه بالندگی میهن کوشیدند و  رهاورد پیکار و اندیشه  آنها در خیزش مرداویچ زیاری ، ماکان کاکی  اسفار شیرویه و بوییان جلوه گر شد  و رهایی میهن را از یوغ ترک و تازی  به ارمغان آورد.

 

استان مازندران و مردمان پهلوان سرشتش با همه فراز و نشیب هایی که پشت سر گذاشته  همچنان شکوه روزگاران است و اگر فرزندان آریایی که  در پی  بازگشت به شکوه باستان هستند ،  سرگذشت شکست و پیروزی های دلاور مردان پاک گهر  را با پژوهشی ژرف بررسی نمایند  می توانند به یکپارچگی و بالندگی درون سرزمینی و درخشش در سراسر گیتی دست یابند.